چَپَری نویس

چَپَری نویس
ساخت ربات تلگرامی برای یادگیری زبان آلمانی: از ۴۰ نود به ۲۰۰ خط کد

ساخت ربات تلگرامی برای یادگیری زبان آلمانی: از ۴۰ نود به ۲۰۰ خط کد

چطور یک ربات یادگیری زبان ساختم که درس‌های تولیدشده با هوش مصنوعی، فلش‌کارت با تکرار فاصله‌دار، و تلفظ صوتی دارد — و چند درس سخت هم درباره معماری n8n یاد گرفتم. رویا چی بود؟ می‌خواستم یه ربات تلگرامی بسازم که کمکم کنه آلمانی یاد بگیرم. ولی نه هر رباتی. یه ربات که هر روز مقاله‌های خبری متناسب با سطحم (از A1 تا C1) تولید کنه، بذاره روی کلمات ناآشنا بزنم و فوری توضیحش رو ببینم، خودکار از سوال‌هام فلش‌کارت بسازه، از سیستم لایتنر برای حفظ کردن کارآمد استفاده کنه، کلمات رو بلند بخونه که تلفظ درست رو

نویسنده: چَپَری نویس
توجه و روابط: چالش‌ها و درس‌ها

توجه و روابط: چالش‌ها و درس‌ها

نظاره‌گرها می‌گفت کسی نفهمید که تغییر کردی؟ گفتم فهمیدن، توجه می‌خواد، توجه چشم و حواس می‌خواد و اهمیت دادن! سال‌هاست من با این مساله توجه درگیرم، حتی حال روزمره‌ام رو هم تحت تاثیر شدید می‌ذاره، ریشه‌هاش هم یافتم، بهبود هم دادم ولی بخشی از منه پذیرفتمش. یادم میاد قبل از مهاجرت بحث جدی با دوست دخترم داشتم که آقا حرف زدن، خوندن و نوشتن بخشی مهمی از رابطه‌است. اون موقع‌ها اینستاگرام هم می‌نوشتم این کانال هم بود، طرف مثل بز نگاه می‌کرد و رد می‌شد، مثلاً اگر نوشته بودی مردم می‌گفت خب اگر مرده بود خ

نویسنده: چَپَری نویس
چشم‌هایش: سفر به دنیای درون

چشم‌هایش: سفر به دنیای درون

هر درختی ثمری دارد و هر کس هنری. منِ بی‌مایه‌ی بدبخت، تهی‌دست چون بید. لیکن از مشرقِ الطافِ الهی نه عجیب است که چون شب روز شود، بر همه تابید خورشید. ما، کیانیم که در معرضِ یاران آییم؟ ماکیان را چه محل در نظرِ بازِ سپید؟ #سعدی چشم‌ها، همان که سال‌هاست برای من دریچه دیدن دنیای آدم‌ها شده‌اند. آدم‌هایی با طعم‌ها و رنگ‌های متفاوت که فقط و فقط چشم‌هایشان عامل این تفاوت است. هر کدام از گوشه‌ای می‌آیند و از رنجی می‌گذرد و می‌روند و تو می‌مانی و چشم‌ها که قابش برای تو مانده و دیگر هیچ. هر ورقی از

نویسنده: چَپَری نویس
یک روز سرد و بارانی دریاچه

یک روز سرد و بارانی دریاچه

با خودم گفته بودم امروز باید برم تمرین کامل کنم یک و نیم کیلومتر شنا ۴٠ کیلومتر دوچرخه ده کیلومتر دویدن با همه دعواهای درونی بلند شدن، دوچرخه مرتب کردم، آماده شدم. بارون شدیدی شروع شد و هوا سرد. ١۴ درجه. لباس مخصوص هم مثلاً قرار سبک باشه، نفس کشیدن داشته باشه و زیاد خیس نشه به خاطر همین کاری برای گرما نمیکنه. تا برسم به دریاچه خیس شده بودم و به لرز افتادم. نمیدونم چه فکری کردم. وسایل و دوچرخه رو از پله‌ها بردم پایین کنار آب گذاشتم. آماده شدم و رفتم توی آب. دماسنج کنار پله‌ها میگفت ١١ درجه ا

نویسنده: چَپَری نویس
ساحل و دریا: یک تجربه نزدیک به رهایی

ساحل و دریا: یک تجربه نزدیک به رهایی

از دور به نظر دریا ناآرومی بود ولی اونقدر هم خشمگین نبود. کفش درآوردم و از جای اشتباهی وارد آب شدم. با هر قدم پام لای سنگ‌ها و مرجان‌ها و تیغ‌ها گیر می‌کرد و زخمی می‌شد، موج‌ها از نزدیک بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد و برای تعادل داشتن باید پام رو محکم‌تر فشار می‌دادم که در نتیجه عمیق‌تر زخم می‌شد و رنج بیشتر. ی جایی دیگه نکشیدم، شیرجه زدم و شنا رو شروع کنم. فاصله سه موج تا ساحل رو رفتم و فکر می‌کردم می‌تونم دورتر برم که به آرامش پشتش برسم. ولی هرچی جلوتر رفتم حس کردم دارم وارد چیزی می‌شم که شاید نشدنی ب

نویسنده: چَپَری نویس
تجربه‌های پرچالش در زندگی: داستان صخره‌نوردی من

تجربه‌های پرچالش در زندگی: داستان صخره‌نوردی من

تجربیات همسو برای انسانی تجربه‌گرا مثل من، هر اتفاق زندگی معنی و مفهومی دارد یا باید داشته باشد، مخصوصاً وقتی چالش‌هایی پیدا و پنهان در مسیر وجود داشته باشد. از وقتی صخره‌نوردی رو شروع کردم، هد کدوم از قدم‌هایی که نوک انگشت‌های پام برمی‌داره رو دقیق بررسی می‌کنم، از زاویه گذاشتنش تا فشاری که هر عضله‌ای باید بیاره که اون زاویه رو نگه دارم. یادم میاد افتادن و ضرب دیدن ترسی بود که توی هر مسیر کوتاهی همراهم بود و هست، اونقدر افتادم و آسیب دیدم و بلند شدم که فهمیدم هر افتادنی می‌تونه بلند شدنی داشت

نویسنده: چَپَری نویس
لیاقت مردمی کوتاه

لیاقت مردمی کوتاه

این روزها و ماه‌های اخیر شاید هر هفته‌اش چیزی می‌شد نوشت که روز بعد نقضش کند، حتی همین که الان می‌نویسم شاید فردا بی‌اعتبار شود ولی حرف را دیگر نمی‌شد زیر فرشی پنهان کرد، از گوشه گوشه‌اش زبانه می‌کشد و خواب و خوراک را زهر می‌کند. از شخصی تجربه‌ها شروع کردم به فکر کردن، از سخت‌ترین‌ها برای خودم، از رفتن و گذاشتن خاطره‌های کشور و پنجه کشیدن به دیوار جاهی عمیق به اسم مهاجرت، چاهی که تمامی ندارد عمق و نمی‌دانی کی قرار است بیرون بیایی، سر بلند کنی بگویی من!!! ولی ام دین و خدا و پیغمبر بی‌وجودش و خی

نویسنده: چَپَری نویس
داستانی از چالش و تلاش

داستانی از چالش و تلاش

بعد از یک هفته عجیب و سیاه دیروز چند تا تماس طولانی داشتم که دلم رو گرم کرد، قدری آروم شدم و خودم جمع کردم. بهم میگفت، تو دیگه اینقدر عادت کرده بدنت به ورزش، شاید دیگه صبح‌ها نفهمی حالت چیه و اتومات بلند شی بری بدویی. حرفش موند توی ذهنم چون می‌دانستم که اینطور نیست. وقتی غروبی قطار سریع و بی‌رحم زندگی بهم زد و سیاه بودم کرد، تا تمام شب روح و روانم کابوس بود، تمام صبح رو ساعت‌ها با خودم می‌جنگیدم که امروز باید بلند شی ولی توان نداشتم، نمیتونستم. روانم چسبیده بود به تخت. به خودم میگفتم اگر الان ب

نویسنده: چَپَری نویس
کُمِدی تو خالی: جستجویی در دنیای بی‌معنا

کُمِدی تو خالی: جستجویی در دنیای بی‌معنا

هارولد پینتر در ادبیات انگلیس جایگاهی ویژه دارد، این جای ویژه در اولین نمایشنامه‌ای که می‌خوانم واقعاً نقش خاصی نداشت. کتابی کوتاه با ادبیاتی روان و ساده اما تو خالی. شاید اشتباه کردم و مقدمه کتاب که سخنرانی نویسنده در جشن نوبل سال ٢٠٠۵ بود را خواندم. جایی که نویسنده به نگاهش در مورد عدم وجود عدالت در دنیای سیاسی دنیا داشت. عدم پاسخگویی آمریکا در مقابل جنایت‌هایی که بعد از جنگ جهانی دوم تا به امروز مرتکب شده و همه ما را با سینما و رسانه مجاب کرده است که این هزینه دنیای مدرن است و درست این است.

نویسنده: چَپَری نویس
خانه هایی از پای بست لرزان

خانه هایی از پای بست لرزان

روی شکم کج شده بودم، دست راستم روی زمین داشت دو دو میزد و با سیم شارژر بازی می‌کرد، هنوز غروب نشده بود ولی اونقدر خاکستری بود که فرق بین بودن و نبودن خورشید نبود، یعنی فرق بود، اینکه اگر غروب بود میگفتی که نیست ولی بود و هیچ جونی نداشت. سرم چرخوندن و از شیشه بزرگ پنجره درخت های لخت و سیاه و توی زمینه خاکستزی ابرها دنبال می‌کردم. اونجایی که ذهنم منو از مکان جدا کرد و برد به جاهایی که دلم نمیخواست. داشتم فکر میکردم هفته دیگه چه کارهایی باید بکنم، یادم افتاد از همین روزها سال گذشته شروع شد، یک رو

نویسنده: چَپَری نویس
جنگی در میانه ی توده ها

جنگی در میانه ی توده ها

"ما باورمان شده بود که جنگ جهانی دیگری در سرف وقوع است و اینکه در تمام دنیا پلیس چنین نقش نظارتی‌ای دارد و فقط این مختص کشور ما نیست" "زیر تیغ ستاره جبار" کتابی پر از رنج و غم و اندوه مردمانی سیاه روز چکسلواکی در پایان جنگ جهانی دوم و بعد شروع سیطره کمونیست استالینی و چرخش و هزار رنگ شدن جامعه‌ای را تعریف می‌کند که هیچ از هر جامعه دیگری کم ندارد و شاید حتی بیشتر داشته باشد. جامعه‌ای که تحت ظلم و فشار همه معیارهای اخلاقی و انسانی خود را از دست می‌دهد و له و از بین رفته تا نقطه‌ای سقوط می‌کند که

نویسنده: چَپَری نویس
روایتی از بودن برای هیچ: بازتابی از زندگی و احساسات

روایتی از بودن برای هیچ: بازتابی از زندگی و احساسات

دوستم بهش میگفت sunny boy، موهای بلند لخت، چهره که انگار تازه سی سالش قرار بشه ولی چروک هایی که نشان از پنجاه سالگی میده، چشم هایی که برق میزنه و لباسی که مخصوص اجرای امشب پوشیده بود، لهجه غلیظ Tennessee گاهی سخت می‌کرد برام فهمیدن تیکه هاش رو. سال ها دمخور شدن با هنرمندهای دوزاری کشور خودمون، یک چیزی رو بهم یاد داده بود، مهم نیست چقدر موفق و پولدار باشند، در نهایت انسان اند و اگر بلد باشی از روبرو باهاشون حرف بزنی، نه مثل هوادارها از پایین، میتونی معاشرتی با کیفت باهاش داشته باشی. فیلیپ گیتاری

نویسنده: چَپَری نویس