ساحل و دریا: یک تجربه نزدیک به رهایی

ساحل و دریا: یک تجربه نزدیک به رهایی

از دور به نظر دریا ناآرومی بود ولی اونقدر هم خشمگین نبود. کفش درآوردم و از جای اشتباهی وارد آب شدم. با هر قدم پام لای سنگ‌ها و مرجان‌ها و تیغ‌ها گیر می‌کرد و زخمی می‌شد، موج‌ها از نزدیک بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد و برای تعادل داشتن باید پام رو محکم‌تر فشار می‌دادم که در نتیجه عمیق‌تر زخم می‌شد و رنج بیشتر.

ی جایی دیگه نکشیدم، شیرجه زدم و شنا رو شروع کنم. فاصله سه موج تا ساحل رو رفتم و فکر می‌کردم می‌تونم دورتر برم که به آرامش پشتش برسم. ولی هرچی جلوتر رفتم حس کردم دارم وارد چیزی می‌شم که شاید نشدنی باشه. هر موج که می‌زد سعی می‌کردم نفس گرفتن رو تنظیم کنم که موقع برخورد موج روی آب نباشم ولی باز هم چشم و دهن پر از شوری و گل دریای بارون‌زده بود.

ی جایی مرز خریت و جسارت رو برای خودم دیدم و گفتم بسه. می‌شد بگم می‌تونم، ولی نگفتم. و برگشتم.

کل این مکالمه با خودم شه دقیقه طول کشید و تمام ۷ دقیقه بعد رو سعی می‌کردم به ساحل برسم و هرچی می‌رفتم از جام تکون نمی‌خوردم. هرچی نگاه می‌کردم فاصله تغییری نمی‌کرد. سعی کردم ترس رو کنترل کنم، نفس کشیدن رو کنترل کنم. خسته نبودم ولی میزان آبی که با هر موج وارد دهن و چشم می‌شد اونقدر زیاد بود که شنا کردن رو سخت و سخت‌تر می‌کرد.

تجربه نزدیکی بود به رهایی و حس متفاوتی از..... رسیدم به ساحل ی سنگ مرجانی رو گرفتم توی بغل و با پام قفل شدم دورش که تکون نخورم، موج بعدی اومد و ی تاب اساسی روی سنگ خورد و دریا منو تف کرد توی ساحل....

روی پام که وایسادم فهمیدم چه دردی کف پا هست، چه هیجانی رو تجربه کردم و چه شانسی رو داشتم که هنوز نفسی هست.

#من #دریا

کسی نایستاده است آنجا یا اینجا پس کجای لبت آزادم کند؟ دو نقطه از هیچ جا، تا چشم که جابه‌جا شده است اما سایه‌ی بلندم را می‌بیند که می‌کشد خود را همچنان بر اضطرابش. شمال قوس بنفشی‌ست تا جنوب در ابر و مرغ دریایی موجی به تحلیل می‌رود و آفتاب، تنها چیزی که تغییر کرده است. لبت کجاست؟ صدای روز بلند است اما کوتاه است دنیا. درست یک واژه مانده‌ است تا جمله پایان پذیرد و هر چه گوش می‌سپارم تنها سکوت خود را می‌آرایم و آفتاب لبِ بام همچنان سوتش را می‌زند. شکسته پل‌ها پشت سر و پیشِ رو شن‌هایی که خاکستر جهان است. غروب ممتد در سایه‌ی درون جا خوش کرده است و شب که تا زانو می‌رسد تحمل را کوتاه می‌کند.

چگونه است لبت؟ که انفجار عریانی، سنگ می‌شود در بی‌تابی‌های خاموش. هوای قطبی انگار فرش ایرانی نخ‌نما کرده است، نشانه‌ای نیست نگاه می‌کنم اگر که تنها آن واژه می‌گذشت، به طرفه‌العینی طی می‌شد راه کودک باز می‌گشت تا بازیگوشی و در چهارراه دست می‌انداخت دور گردنت. لبت کجاست؟ که خاک چشم به راه است…

[ محمد مختاری](https://on.soundcloud.com/l48sdEuKU6KPXnmzkM)

مطالب بیشتر

ساخت ربات تلگرامی برای یادگیری زبان آلمانی: از ۴۰ نود به ۲۰۰ خط کد

ساخت ربات تلگرامی برای یادگیری زبان آلمانی: از ۴۰ نود به ۲۰۰ خط کد

چطور یک ربات یادگیری زبان ساختم که درس‌های تولیدشده با هوش مصنوعی، فلش‌کارت با تکرار فاصله‌دار، و تلفظ صوتی دارد — و چند درس سخت هم درباره معماری n8n یاد گرفتم. رویا چی بود؟ می‌خواستم یه ربات تلگرامی بسازم که کمکم کنه آلمانی یاد بگیرم. ولی نه هر رباتی. یه ربات که هر روز مقاله‌های خبری متناسب با سطحم (از A1 تا C1) تولید کنه، بذاره روی کلمات ناآشنا بزنم و فوری توضیحش رو ببینم، خودکار از سوال‌هام فلش‌کارت بسازه، از سیستم لایتنر برای حفظ کردن کارآمد استفاده کنه، کلمات رو بلند بخونه که تلفظ درست رو

نویسنده: چَپَری نویس
توجه و روابط: چالش‌ها و درس‌ها

توجه و روابط: چالش‌ها و درس‌ها

نظاره‌گرها می‌گفت کسی نفهمید که تغییر کردی؟ گفتم فهمیدن، توجه می‌خواد، توجه چشم و حواس می‌خواد و اهمیت دادن! سال‌هاست من با این مساله توجه درگیرم، حتی حال روزمره‌ام رو هم تحت تاثیر شدید می‌ذاره، ریشه‌هاش هم یافتم، بهبود هم دادم ولی بخشی از منه پذیرفتمش. یادم میاد قبل از مهاجرت بحث جدی با دوست دخترم داشتم که آقا حرف زدن، خوندن و نوشتن بخشی مهمی از رابطه‌است. اون موقع‌ها اینستاگرام هم می‌نوشتم این کانال هم بود، طرف مثل بز نگاه می‌کرد و رد می‌شد، مثلاً اگر نوشته بودی مردم می‌گفت خب اگر مرده بود خ

نویسنده: چَپَری نویس
چشم‌هایش: سفر به دنیای درون

چشم‌هایش: سفر به دنیای درون

هر درختی ثمری دارد و هر کس هنری. منِ بی‌مایه‌ی بدبخت، تهی‌دست چون بید. لیکن از مشرقِ الطافِ الهی نه عجیب است که چون شب روز شود، بر همه تابید خورشید. ما، کیانیم که در معرضِ یاران آییم؟ ماکیان را چه محل در نظرِ بازِ سپید؟ #سعدی چشم‌ها، همان که سال‌هاست برای من دریچه دیدن دنیای آدم‌ها شده‌اند. آدم‌هایی با طعم‌ها و رنگ‌های متفاوت که فقط و فقط چشم‌هایشان عامل این تفاوت است. هر کدام از گوشه‌ای می‌آیند و از رنجی می‌گذرد و می‌روند و تو می‌مانی و چشم‌ها که قابش برای تو مانده و دیگر هیچ. هر ورقی از

نویسنده: چَپَری نویس
یک روز سرد و بارانی دریاچه

یک روز سرد و بارانی دریاچه

با خودم گفته بودم امروز باید برم تمرین کامل کنم یک و نیم کیلومتر شنا ۴٠ کیلومتر دوچرخه ده کیلومتر دویدن با همه دعواهای درونی بلند شدن، دوچرخه مرتب کردم، آماده شدم. بارون شدیدی شروع شد و هوا سرد. ١۴ درجه. لباس مخصوص هم مثلاً قرار سبک باشه، نفس کشیدن داشته باشه و زیاد خیس نشه به خاطر همین کاری برای گرما نمیکنه. تا برسم به دریاچه خیس شده بودم و به لرز افتادم. نمیدونم چه فکری کردم. وسایل و دوچرخه رو از پله‌ها بردم پایین کنار آب گذاشتم. آماده شدم و رفتم توی آب. دماسنج کنار پله‌ها میگفت ١١ درجه ا

نویسنده: چَپَری نویس