روایتی از بودن برای هیچ: بازتابی از زندگی و احساسات

روایتی از بودن برای هیچ: بازتابی از زندگی و احساسات

دوستم بهش میگفت sunny boy، موهای بلند لخت، چهره که انگار تازه سی سالش قرار بشه ولی چروک هایی که نشان از پنجاه سالگی میده، چشم هایی که برق میزنه و لباسی که مخصوص اجرای امشب پوشیده بود، لهجه غلیظ Tennessee گاهی سخت می‌کرد برام فهمیدن تیکه هاش رو. سال ها دمخور شدن با هنرمندهای دوزاری کشور خودمون، یک چیزی رو بهم یاد داده بود، مهم نیست چقدر موفق و پولدار باشند، در نهایت انسان اند و اگر بلد باشی از روبرو باهاشون حرف بزنی، نه مثل هوادارها از پایین، میتونی معاشرتی با کیفت باهاش داشته باشی.

فیلیپ گیتاریست گروه دفعه دومی بود که توی این شهربازی که دقیقا در مرکز بخش قدیمی شهر استکهلم قرار داشت اجرا می‌کرد. پشت صحنه اجرا دالان بلندی بود که در سه طبقه تکرار شده بود و پر از عکس های اجراهایی از ١٩٧۵ تا امروز بود و هر کسی که فکر کنی اینجا اجرا کرده بود و فیلیپ یک بار سال ٢٠١٨ گلی در مورد عکس های و اون خاطره ها حرف زدیم. تا رسیدیم به بالکنی رو به شهربازی که مجاور بود که بخشی از ریل قطاری که با جیغ هیجان بچه ها واردش می‌شدن، از سن ١۶ تا ٣٠ شاید بیشتر آدم بود که از اون سوراخ کوچیک بیرون میومد. و هر بار دیدن قیافه هاشون یادت می‌آورد، آخه چطوری اینقدر زیبایی این ملت قرینه و متوازن، تمام مسیر تا رسیدن به استکهلم با دوستم برخوردهایی متفاوتی با آدم ها داشتیم ولی ی چیزی ثابت و برخورد خوب، برای مثال دختری با یک طی و جارو از جلو ما رد شد و دوستم بهش صبح بخیر گفت. هنوز ٣٠ سالش نشده بود. جواب داد و لبخندی زد. دوستم میگفت این اگر آلمان بود اصلا به ذهنش نمی‌رسید که کار بکنه، ولی اینجا همه قشنگ‌ها هم خوش اخلاق بودند و هم کارهای متفاوتی می‌کردند. اما فیلیپ با هر بار دیدن اون قطار چشماش برقی می‌زد. می‌گفت هیجان این کار برام زیاده نمی‌تونم اینطوری برم چرخ بزنم. حرف زدیم و زدیم تا رسیدیم به زبان و آلمانی و... می‌گفت داره ۵٠ سالم میشه و میترسم ازش. ناراحتم از اینکه I’m a typical American dumm. که یک زبون بیشتر بلد نیست. اون لحظه جرقه‌ای در ذهنم زد که نمی‌دونستم چطور باهاش برخورد کنم، اینکه آدم جلوی من وایساده که هر ساعتی از اجراش بیش از ده‌ها هزار یورو قیمت داره، موفقیت و پول و شهرت قلت میزنه ولی هنوز فکر می‌کنه کامل نیست و می‌گه....

برگشتم و کتاب به دست توی شهربازی قدم میزدم و از دنیای پیرامون و شگفتیش تعجب می‌کردم، توی ذهنم رفته بودم به هفته پیش به جایی که فکر می‌کردم آهنگسازی با تجربه‌ام و با دهن صدای نونی رو که مد نظرم بود در می‌آوردم و از همکارم می‌خواستم که روی گیتار پیاده‌اش کنه، فکر می‌کردم اینطوری ترکیب بهتری با تار خواهد شد، دست هام رو جوری تکون می‌دادم انکار رهبر ارکستری هستم که می‌دونم چی مخوان بشنوم، صداها قبلا در سرم پیچیده و حالا فقط پیاده شدنش مونده.

حالا رسیده بودم به Uwe گیتاریست آلمانی، که لهجه جنوبی سخت قابل فهم برام و کلی تیکه‌ها و slang هایی داره که معانی متضادی دارند. شاید ۴ سال من آدم های این گروه می‌بینم ولی من هر بار براشون ی آدم جدیدم، یعنی تو هر بار باید مکالمه و شناخت رو از اول شروع کنی. بهش گفتم وقت داری ی قطعه رو بشنوی نظرت بگی. پلی کردم و گفت خوبه اورینتال. شروع کرد به معرفی گروه هایی که شبیه این کار کردند، نرم‌افزار معرفی کرد، گفت ی موقع بیا استودیو بهت یاد بدم یکمی سرعت بگیری. و من داشتم فکر می‌کردم که تنها هزینه‌ای که داشت این بود You must just ask for it. البته که این سوال باید به آلمانی بپرسی که جواب درستی بگیری و خب پنج سال باید پاره‌بسی که بتونی و....

مسیر برگشت و بی‌خوابی شروع شده، دو روز پشت هم دویدم و شهر و طبیعت رو شناختم، بعدش هم کلی کار و حرف زدن و استرس و حالا ١۴٠٠ کیلومتر مسیر که باید به موقع تموم بشه. سخت‌ترین بخشش بی‌خوابی و نشستن مداوم روی صندلی سخت ماشین. و قهوه پشت قهوه. حرف می‌زنیم و می‌زنیم از آدم ها و دنیاهاشون و موسیقی.و....

تا می‌رسیم به جایی که میگه: امیدوارم مثل خیلی چیزهایی دیگه که اشتباه کردم در موردش در مورد این هم اشتباه کنم. چی؟ اینکه فکر نمی‌کنم تو ازدواج کنی! یعنی فکر می‌کنی اونقدر خر نمیشم که بتونم؟ ببین، ی خر شدنی می‌خواد که هر چی جلوتر میری سخت‌تر میشه. و بعد از ٣٠ ساعت بی‌خوابی این حرف‌ها قل می‌خورند و قل می‌خورند و باد می‌کنند و بهمنی می‌شوند و فرود می‌آیند زیر چرخ‌هایی تریلی که از کنارمون رد میشه و منی که به چرخ هاش خیره شدم. در کشف زندگی و شگفتی هاش مانده‌ام، در فهم بشر ناامید.

مطالب بیشتر

ساخت ربات تلگرامی برای یادگیری زبان آلمانی: از ۴۰ نود به ۲۰۰ خط کد

ساخت ربات تلگرامی برای یادگیری زبان آلمانی: از ۴۰ نود به ۲۰۰ خط کد

چطور یک ربات یادگیری زبان ساختم که درس‌های تولیدشده با هوش مصنوعی، فلش‌کارت با تکرار فاصله‌دار، و تلفظ صوتی دارد — و چند درس سخت هم درباره معماری n8n یاد گرفتم. رویا چی بود؟ می‌خواستم یه ربات تلگرامی بسازم که کمکم کنه آلمانی یاد بگیرم. ولی نه هر رباتی. یه ربات که هر روز مقاله‌های خبری متناسب با سطحم (از A1 تا C1) تولید کنه، بذاره روی کلمات ناآشنا بزنم و فوری توضیحش رو ببینم، خودکار از سوال‌هام فلش‌کارت بسازه، از سیستم لایتنر برای حفظ کردن کارآمد استفاده کنه، کلمات رو بلند بخونه که تلفظ درست رو

نویسنده: چَپَری نویس
توجه و روابط: چالش‌ها و درس‌ها

توجه و روابط: چالش‌ها و درس‌ها

نظاره‌گرها می‌گفت کسی نفهمید که تغییر کردی؟ گفتم فهمیدن، توجه می‌خواد، توجه چشم و حواس می‌خواد و اهمیت دادن! سال‌هاست من با این مساله توجه درگیرم، حتی حال روزمره‌ام رو هم تحت تاثیر شدید می‌ذاره، ریشه‌هاش هم یافتم، بهبود هم دادم ولی بخشی از منه پذیرفتمش. یادم میاد قبل از مهاجرت بحث جدی با دوست دخترم داشتم که آقا حرف زدن، خوندن و نوشتن بخشی مهمی از رابطه‌است. اون موقع‌ها اینستاگرام هم می‌نوشتم این کانال هم بود، طرف مثل بز نگاه می‌کرد و رد می‌شد، مثلاً اگر نوشته بودی مردم می‌گفت خب اگر مرده بود خ

نویسنده: چَپَری نویس
چشم‌هایش: سفر به دنیای درون

چشم‌هایش: سفر به دنیای درون

هر درختی ثمری دارد و هر کس هنری. منِ بی‌مایه‌ی بدبخت، تهی‌دست چون بید. لیکن از مشرقِ الطافِ الهی نه عجیب است که چون شب روز شود، بر همه تابید خورشید. ما، کیانیم که در معرضِ یاران آییم؟ ماکیان را چه محل در نظرِ بازِ سپید؟ #سعدی چشم‌ها، همان که سال‌هاست برای من دریچه دیدن دنیای آدم‌ها شده‌اند. آدم‌هایی با طعم‌ها و رنگ‌های متفاوت که فقط و فقط چشم‌هایشان عامل این تفاوت است. هر کدام از گوشه‌ای می‌آیند و از رنجی می‌گذرد و می‌روند و تو می‌مانی و چشم‌ها که قابش برای تو مانده و دیگر هیچ. هر ورقی از

نویسنده: چَپَری نویس
یک روز سرد و بارانی دریاچه

یک روز سرد و بارانی دریاچه

با خودم گفته بودم امروز باید برم تمرین کامل کنم یک و نیم کیلومتر شنا ۴٠ کیلومتر دوچرخه ده کیلومتر دویدن با همه دعواهای درونی بلند شدن، دوچرخه مرتب کردم، آماده شدم. بارون شدیدی شروع شد و هوا سرد. ١۴ درجه. لباس مخصوص هم مثلاً قرار سبک باشه، نفس کشیدن داشته باشه و زیاد خیس نشه به خاطر همین کاری برای گرما نمیکنه. تا برسم به دریاچه خیس شده بودم و به لرز افتادم. نمیدونم چه فکری کردم. وسایل و دوچرخه رو از پله‌ها بردم پایین کنار آب گذاشتم. آماده شدم و رفتم توی آب. دماسنج کنار پله‌ها میگفت ١١ درجه ا

نویسنده: چَپَری نویس