خانه هایی از پای بست لرزان
روی شکم کج شده بودم، دست راستم روی زمین داشت دو دو میزد و با سیم شارژر بازی میکرد، هنوز غروب نشده بود ولی اونقدر خاکستری بود که فرق بین بودن و نبودن خورشید نبود، یعنی فرق بود، اینکه اگر غروب بود میگفتی که نیست ولی بود و هیچ جونی نداشت.
سرم چرخوندن و از شیشه بزرگ پنجره درخت های لخت و سیاه و توی زمینه خاکستزی ابرها دنبال میکردم. اونجایی که ذهنم منو از مکان جدا کرد و برد به جاهایی که دلم نمیخواست.
داشتم فکر میکردم هفته دیگه چه کارهایی باید بکنم، یادم افتاد از همین روزها سال گذشته شروع شد، یک روز سرد اسفند ماهی که داشتم از سر خونه برمیگشتم و تلخی و سیاهی مرگ روانم رو پودر کرده بود، جایی که خودم، خودم رو فراموش کرده بودم، یادم رفته بودم ظرفیتم چقدره و چقدر میتونم بار به گردن بگيرم و چقدر رو باید از خودم محافظت کنم، اما به طرز کودکانه ای فکر میکردم اگر کسی در زندگی من هست که منو دوست داره، وظیفه داره برای دوست داشتنش کنار من باشه و این روزها و موقعیت های تلخ رو با من بگذرونه، انگار که اثباتی باشه برای بودنش برای دوست داشتنش برای مهم بودن من.
نقطه رو دست گذاشته بود که زخم ترین و عمیق ترین دردهای من رو لمس میکرد، حس ارزشمند بودن، مهمترین حسی که در من مثل آبکشی که هر چقدر از بیرون بهش ریخته میشه، حتی ذره ای پر نمیشه، یعنی توی این ۱۵ سال از بیرون هیچ اتفاقی براش نیفتاده، حال اینکه پر شدنش رو بعدا در طی سال گذشته کشف کردم که از درون میاد، از توجه میاد، از تلاش برای خود بودن، برای اهمیت دادن و شنیدن خودت از درون میاد.
خلاصه که اونجایی دست گذاشته بود که در توان من نبود نگهداشتنش، تحمل کردن دردش ولی اونقدر دوست داشتن عمق پیدا کرده بود که صبر میکردم، جالب اینجا بود که خود آیت دوست داشتن از توجهی شروع شده بود که به اون آبکش ریخته میشد و عمق پیدا کرده بود، با اینکه ظرف رو پر نمیکرد اما دوست داشتنی رو درست کرده بود که باعث میشد من بیشتر به خودم بیتوجه باشم.
بهار تمام و رنج ها سنگین و من با همه تجربه هام تصمیم گرفته بودم آینده رو ببینم. تصویر کنم، بسازم. اونجایی که داشتم برای خودم خانواده دوم تصور میکردم، از پدر و مادرش از خواهرش از اعضای دیگر خانواده اش، حتی فکر میکنم از قبل تر شروع کرده بودم از سالها قبل که داشتم با همشون ارتباط میگرفتم و میشناختمشون، انگار داشتم تصویر آینده خودم رو میساختم و خیال هام رو کلاف به کلاف رنگ به رنگ گره میزدم.
پلی را پیدا کرده بودم در خیالم در کپنهاگ که قفل های زیادی داشت، بسته شده به سرتاسر فلزی پل. پلی که در غروبی زیبا رنگ به سرخی شب میداد و من زانو زده انگشتری به دست داشتم.
حال شده بود تیر ماه و این خیال کاملا رنگ باخته بود من خانواده ای را که نداشتم از دست داده بودم و کسی را که دوست داشتم، سالها از خودم دور میدیدم و این شد شروع اتفاقی برای من که در خود بجویم آنچه که از او میخواستم.
فقط پنج دقیقه گذشته و هنوز دارم با سیم شارژ روی زمین بازی میکنم و غمی مرا فرا گرفته که انگار سالهاست روی گلویم نشسته، غم سالی که گذشت، غم نداشتن و غم نخواسته شدن. دو روزی زمان برد که خودم را باز بغلم کنم، دستی به سر گوش این کودک بکشم و باز روی پا بایستم و بگویم، از همین روز که یکسال گذشته نگاه کن ببین کجاست و کجایی!
نگاه کن ببین کجا بودی و کجا هستی. و باز دوباره پوچی زندگی را کنار بزن و رنگ هایش را پیدا کن و نفس بکش.
#من