جنگی در میانه ی توده ها

جنگی در میانه ی توده ها

"ما باورمان شده بود که جنگ جهانی دیگری در سرف وقوع است و اینکه در تمام دنیا پلیس چنین نقش نظارتی‌ای دارد و فقط این مختص کشور ما نیست"

"زیر تیغ ستاره جبار" کتابی پر از رنج و غم و اندوه مردمانی سیاه روز چکسلواکی در پایان جنگ جهانی دوم و بعد شروع سیطره کمونیست استالینی و چرخش و هزار رنگ شدن جامعه‌ای را تعریف می‌کند که هیچ از هر جامعه دیگری کم ندارد و شاید حتی بیشتر داشته باشد. جامعه‌ای که تحت ظلم و فشار همه معیارهای اخلاقی و انسانی خود را از دست می‌دهد و له و از بین رفته تا نقطه‌ای سقوط می‌کند که دیگر چهره‌ای قابل شناخت نیست.

هِدا مارگولیوس زنی یهودی که عمیق‌ترین رنج‌ها و شکنجه‌های نازی‌ها را تجربه کرده با امیدی به انسانیت به پراگ برمی‌گردد و هر روز هر لحظه در سرمای کشنده شهر به هر چه امید داشته ناامید می‌شود و آنقدر روز و شب می‌گذرانيد تا رسم زمان و روزگار چیزی را تغییر دهد.

او سال‌های اولیه پس از جنگ در جستجوی همسرش و یافتن پناهی برای زندگی شاید کمی در آرامش سپری می‌کند. اما او و همسرش که بعداً معاون وزیر اقتصاد خارجی دولت کمونیستی می‌شود، آینده‌ای را انتظار می‌کشند که سیاه‌تر از تصورشان است.

کتاب را آرام آرام خواندم، مثل غذایی که ازش لذت میبری و نه قرار است سرد شود و نه اشتها را از دست بدهی. هر چند روز بیست صفحه خواندم و هر بار از چند صفحه عقب‌تر که دوباره داستان در ذهنم شکل بگیرد، خط سیر تاریخ کتاب انقدر روان و ساده است که باور نمی‌کنی همانکه این روزها را گذرانده نوشته است. کاش داستانی خیالی برگرفته از واقعیت می‌بود. گاه گاهی خواندنش آنچنان مرا مچاله می‌کند که گذر زمان را از دست میدهم حتی دیگه نمی‌دانم چرا این رنج را تحمل می‌کنم. پنجاه صفحه آخر را که می‌خواندم هر چند دقیقه از شدت تپش قلب کتاب را می‌بستم و نفس عمیق می‌کشیدم.

آنجایی بود که نقطه کور نویسنده را یافتم. او و همسرش در اوج رنج و عذابی که سال‌ها کشیده بودند مثل باقی جامعه یادشان رفته بود که بقایشان دست روی زانوهای خودشان است و هر بار در باور ایدئولوژیک یا انسانی، مسیر زندگی را امیدوارانه کج می‌کردند و با همه‌ی هم‌قطارانشان سقوط می‌کردند در دره‌ای عمیق. جالب است وقتی از بیرون نگاه می‌کنی سقوط واضح است اما وقتی درون این قطار مرگ هستی. تا وقتی همه با هم طعم مرگ را نچشیده باشید سر بلند نمی‌کنید.

آن سال‌ها در اوج خفقان مردمانی مقاوم اما احمق به تعبیر من، احمق به قامت همه توده‌های انسانی، مرگ را در همسایگی می‌دیدند اما باور نمی‌کردند که درب خانه‌ی شان روزی زده شود و صدایشان کنند.

آنقدر مقاومت کردند که اغلب جامعه را سیاهی گرفت و آن‌وقت بود که امید از میانه خاک دوباره سر کشید.... اما کسی یادش نخواهد ماند که نسل و نسل‌هایی در آن سال‌ها در زیر این سیاهی دفن شدند و تمام شدند و این است که اهمیت دارد.

هر چه بیشتر خواندم دیدم در مقایسه مردم چکسلواکی چندین برابر ما مردم ایران رنج داشته‌اند، آن‌ها را با کمونیست به آخور بردند و قربانی کردند و ما را با اسلام. اما تفاوتی در انتها نیست، اگر امید به توده احمق ببندی چاره‌ای جز دفن شدن روح و روان جسمت در زیر این ظلم‌ها نخواهی داشت.

#من

مطالب بیشتر

ساخت ربات تلگرامی برای یادگیری زبان آلمانی: از ۴۰ نود به ۲۰۰ خط کد

ساخت ربات تلگرامی برای یادگیری زبان آلمانی: از ۴۰ نود به ۲۰۰ خط کد

چطور یک ربات یادگیری زبان ساختم که درس‌های تولیدشده با هوش مصنوعی، فلش‌کارت با تکرار فاصله‌دار، و تلفظ صوتی دارد — و چند درس سخت هم درباره معماری n8n یاد گرفتم. رویا چی بود؟ می‌خواستم یه ربات تلگرامی بسازم که کمکم کنه آلمانی یاد بگیرم. ولی نه هر رباتی. یه ربات که هر روز مقاله‌های خبری متناسب با سطحم (از A1 تا C1) تولید کنه، بذاره روی کلمات ناآشنا بزنم و فوری توضیحش رو ببینم، خودکار از سوال‌هام فلش‌کارت بسازه، از سیستم لایتنر برای حفظ کردن کارآمد استفاده کنه، کلمات رو بلند بخونه که تلفظ درست رو

نویسنده: چَپَری نویس
توجه و روابط: چالش‌ها و درس‌ها

توجه و روابط: چالش‌ها و درس‌ها

نظاره‌گرها می‌گفت کسی نفهمید که تغییر کردی؟ گفتم فهمیدن، توجه می‌خواد، توجه چشم و حواس می‌خواد و اهمیت دادن! سال‌هاست من با این مساله توجه درگیرم، حتی حال روزمره‌ام رو هم تحت تاثیر شدید می‌ذاره، ریشه‌هاش هم یافتم، بهبود هم دادم ولی بخشی از منه پذیرفتمش. یادم میاد قبل از مهاجرت بحث جدی با دوست دخترم داشتم که آقا حرف زدن، خوندن و نوشتن بخشی مهمی از رابطه‌است. اون موقع‌ها اینستاگرام هم می‌نوشتم این کانال هم بود، طرف مثل بز نگاه می‌کرد و رد می‌شد، مثلاً اگر نوشته بودی مردم می‌گفت خب اگر مرده بود خ

نویسنده: چَپَری نویس
چشم‌هایش: سفر به دنیای درون

چشم‌هایش: سفر به دنیای درون

هر درختی ثمری دارد و هر کس هنری. منِ بی‌مایه‌ی بدبخت، تهی‌دست چون بید. لیکن از مشرقِ الطافِ الهی نه عجیب است که چون شب روز شود، بر همه تابید خورشید. ما، کیانیم که در معرضِ یاران آییم؟ ماکیان را چه محل در نظرِ بازِ سپید؟ #سعدی چشم‌ها، همان که سال‌هاست برای من دریچه دیدن دنیای آدم‌ها شده‌اند. آدم‌هایی با طعم‌ها و رنگ‌های متفاوت که فقط و فقط چشم‌هایشان عامل این تفاوت است. هر کدام از گوشه‌ای می‌آیند و از رنجی می‌گذرد و می‌روند و تو می‌مانی و چشم‌ها که قابش برای تو مانده و دیگر هیچ. هر ورقی از

نویسنده: چَپَری نویس
یک روز سرد و بارانی دریاچه

یک روز سرد و بارانی دریاچه

با خودم گفته بودم امروز باید برم تمرین کامل کنم یک و نیم کیلومتر شنا ۴٠ کیلومتر دوچرخه ده کیلومتر دویدن با همه دعواهای درونی بلند شدن، دوچرخه مرتب کردم، آماده شدم. بارون شدیدی شروع شد و هوا سرد. ١۴ درجه. لباس مخصوص هم مثلاً قرار سبک باشه، نفس کشیدن داشته باشه و زیاد خیس نشه به خاطر همین کاری برای گرما نمیکنه. تا برسم به دریاچه خیس شده بودم و به لرز افتادم. نمیدونم چه فکری کردم. وسایل و دوچرخه رو از پله‌ها بردم پایین کنار آب گذاشتم. آماده شدم و رفتم توی آب. دماسنج کنار پله‌ها میگفت ١١ درجه ا

نویسنده: چَپَری نویس