کُمِدی تو خالی: جستجویی در دنیای بیمعنا
هارولد پینتر در ادبیات انگلیس جایگاهی ویژه دارد، این جای ویژه در اولین نمایشنامهای که میخوانم واقعاً نقش خاصی نداشت. کتابی کوتاه با ادبیاتی روان و ساده اما تو خالی. شاید اشتباه کردم و مقدمه کتاب که سخنرانی نویسنده در جشن نوبل سال ٢٠٠۵ بود را خواندم. جایی که نویسنده به نگاهش در مورد عدم وجود عدالت در دنیای سیاسی دنیا داشت. عدم پاسخگویی آمریکا در مقابل جنایتهایی که بعد از جنگ جهانی دوم تا به امروز مرتکب شده و همه ما را با سینما و رسانه مجاب کرده است که این هزینه دنیای مدرن است و درست این است.
مقدمهای که لحنی تند و واقعی دارد که کاملاً یک طرفه است یعنی در دنیایی چند بعدی به مسئله فقط از یک بعد نگاه میکند و نتیجه را میگیرد. اما خود نمایشنامه، برای من جادهای بیمعنی است که همه بخشهای آن به تربیتی درست قرار گرفتند. گاهی خندهدار، گاهی تلخ و گاهی در جبه معنی، اما هیچ معنی در آن پیدا نمیکنی.
هر خط که جلو میروی از دنبال کردن معنی ناامیدتر میشوی ولی با سادگی و عدم پیچیدگی نهفته در کلمات میتوانی به سادگی آدم بدی. بعدتر در مورد نویسنده خواندم: او را به عنوان مبتکر سبک نمایش جدیدی به نام کمدی آزارنده (The Comedy of Menace) میشناسند و نامش، پینترسک (Pintersque)، برای توصیف فضایی خاص به صورت صفت وارد زبان انگلیسی شدهاست. تأتر پینترسک در ابتدا روایتی از تأتر پوچی تلقی میشد اما صحیحتر آن است که به عنوان چیزی منحصر به فرد تلقی شود.
چیزی بیشتر در مورد کتاب ندارم جز اینکه تمرینی ذهنی خوب و ساده برای بیمعنی بودن بود. در روزهایی که ذهنم دچار بیماری گشتن و گشتن و پیدا کردن هر چیزی است. شاید در ده روز گذشته بیش از خستگی جسمی و کوفتگی و رنج سفر، دچار رنج نداشتن بودم و هستم. شاید دانستن اینکه چقدر کم میدانم، دنیایی بزرگتر از اندازه توان ذهنم که نفهمیدن و عدم دسترسی من به درکش دچار اضطرابی بیپایان می شوم. بهتر اینطور توصیف کنم، وقتی خودت را محدود به خودت میکنی و تواناییهات، میدانی که چقدر توان داری برای یادگرفتن ذهنی و فیزیکی، میدانی محیط اطرافت چقدر است ولی وقتی فرصت پیدا میکنی پا در کفش دیگرانی بکنی که اندازههایشان فرق دارد اولین چیزی که بهت برخورد میکند فقط و فقط تفاوت اندازهها و رنگهاست.
دنیایی که حتی نمیدانی خواستنش به چه معنی است ولی میدانی از خواستههایی تو خیلی بزرگتر است. و به صورت ناخودآگاه وارد ترس میشوی، ناامیدی میشوی که من کجام اینجا کجاست، اصلاً به کجا دارم میروم. شاید هم همه اینها توهمات ذهنی خسته است که جایی برای استراحت نداشته!! نمیدانم...
تنها چیزی که میدانم این است که زمان یعنی همین ساعتهایی که میرود، نگاهم را به همین تجربه متفاوت خواهد کرد، فردا دیگر اینقدر تلخ نیست، و پس فردا بیش از این سرگشته خواهد بود و همینطور ادامه خواهد داشت تا.... به مارتین گفتم از ٢٠ سالگی دارم تلاش میکنم بدونم کی هستم و این کار و آن کار کردم... گفت: Welcome to the club. شاید هم عضویت در این باشگاه سرگشتگی اسمش میشود زندگی. نمیدانم...