چشم‌هایش: سفر به دنیای درون

چشم‌هایش: سفر به دنیای درون

هر درختی ثمری دارد و هر کس هنری. منِ بی‌مایه‌ی بدبخت، تهی‌دست چون بید.

لیکن از مشرقِ الطافِ الهی نه عجیب است که چون شب روز شود، بر همه تابید خورشید.

ما، کیانیم که در معرضِ یاران آییم؟ ماکیان را چه محل در نظرِ بازِ سپید؟

#سعدی

چشم‌ها، همان که سال‌هاست برای من دریچه دیدن دنیای آدم‌ها شده‌اند. آدم‌هایی با طعم‌ها و رنگ‌های متفاوت که فقط و فقط چشم‌هایشان عامل این تفاوت است.

هر کدام از گوشه‌ای می‌آیند و از رنجی می‌گذرد و می‌روند و تو می‌مانی و چشم‌ها که قابش برای تو مانده و دیگر هیچ.

هر ورقی از کتاب را که می‌خواندم، اشتیاقم، تپش قلبم بالا و بالاتر می‌رفت. تا به حال این‌چنین به هیجان نیامده بودم از خواندن و غرق شدن در عمق تصویر دقیق و ناب، به اندازه‌ی نوشتهٔ "بزرگ علوی".

آنجا که خود کشف نشده انسان را زن ناشناس می‌نامد و معشوق را تصویر گری آینه‌ای. حالا معشوق و عاشق دیگر جایشان نامعلوم است. فقط آن خود است که قدم به قدم در آینه شناس و شناس‌تر می‌شود.

از جایی به بعد دیگر نامش می‌شود همان که "چشم‌هایش....." و دریچه را رو به دنیایش باز می‌کند. غریبه‌ای ناشناخته که در دنیایی درونی قدم می‌زند و خود را در راهروهای پیچ‌درپیچ تصمیم‌های تاریک و تنها می‌یابد. حال که قدمی به جلو گذاشته به گذشته با یاس و جهل نگاه می‌کند با کاش‌های فراوان.

با جوانی‌اش، نه با سال‌های از دست رفته‌ای که می‌توانست برایش گرم‌تر و خوشبخت‌تر باشد. به سال‌هایی که جز یاس و ناامیدی از آفتابی دیگر برایش نگذاشته بود.

او عاشق چشم‌هایش شده بود، خودش در آینه‌ای تمام قد که نمی‌دانست چرا کم است و او چرا این‌قدر زیاد. در خودش فلج بود، در ناتوانی‌اش غرق و در بزرگی و زیبایی او بی‌شک.

گره خوردم به ورق‌هایی از کتاب، آنجا که سوالم باز و باز تکرار شد!؟

"چرا باید مرا بخواهد؟ چرا چشم‌هایش باید در این سرعت روزگار روی من تمرکزی به طول یک عمر داشته باشد؟ حالا عمر گلی زرد یا درختی سبز؟ چه کم دارم که هنوز لایق چشم‌هایش نیستم؟ چه قدر دیگر مانده تا رسیدن؟"

ورق زدم، با او همراه شدم با شبانه‌های تاریکش، با گریه‌های زیرکانه، با لبخندهای مصنوعی و با لب‌های گرفتار!

گاهی هر ده برگ یک چشم به هم زدنی طول می‌کشید، به خودم که می‌آمدم فقط جگرم می‌سوخت و کسی در من می‌گفت بس است شکنجه!! بس است انتظار!

من غریب بودم در خواندنش، نه غریب نا‌آشنا، که برایم هر سطر در تاریکیش به سان سال‌ها زندگی آشنا می‌نمود. نه غریبی که غربتش دلش را تنگ می‌کرد، چشم‌هایش را سرخ، گونه‌هایش را خیس. روانش را خنجر خورده و خط کشیده.

با او آمدم و آمدم تا وقت رسیدن، ایستگاهی خلوت بود با آدم‌هایی که نویسنده هر کدام را با دقتی مثال‌زدنی گوشه‌ای از تصویر گذاشته بود. تو می‌توانی اگر چشم‌هایت باز باشد. عطر گل‌ها را هم از زیر پوست کاغذ، از میان دهه‌ها خاک، از کوچه‌‌باغ‌های 1320 تهران با مشامت آشنا کنی.

عطری که به هر انسانی یک شخصیت، یک رنگ و یک نقش می‌داد. و من و او هنوز غریبه‌ای بودیم در ایستگاهی پر از آشنایی و شناخت.

اما مشکل همانجا بود. شناخت از چشم‌هایی که سیال است..... از خودی که ثابت نیست و تصویری که در آینه ثابت می‌ماند. حال ضربش کن به سرعت قطار و لحظه گذر از ایستگاه. آری، چیزی جز یاس و ناامیدی نمی‌ماند.

خیلی شجاعت و خریت و عاشقی می‌خواهد از قطاری پر رنگ و لعاب بیرون پرید و خود را به دست چشم‌هایی سپرد که فکر می‌کنی می‌شناسی و می‌خواهی و خواهی خواست...

"چشم‌هایش" کتابی بود که مرا ورق زد، آن‌قدر عمیق که دلم برای خواندنش همین الان دوباره تنگ شد. و سوالی را برایم باقی گذاشت با ده‌ها جواب!؟ آیا این همان چشم‌هایش است؟

#من

#کتاب

مطالب بیشتر

ساخت ربات تلگرامی برای یادگیری زبان آلمانی: از ۴۰ نود به ۲۰۰ خط کد

ساخت ربات تلگرامی برای یادگیری زبان آلمانی: از ۴۰ نود به ۲۰۰ خط کد

چطور یک ربات یادگیری زبان ساختم که درس‌های تولیدشده با هوش مصنوعی، فلش‌کارت با تکرار فاصله‌دار، و تلفظ صوتی دارد — و چند درس سخت هم درباره معماری n8n یاد گرفتم. رویا چی بود؟ می‌خواستم یه ربات تلگرامی بسازم که کمکم کنه آلمانی یاد بگیرم. ولی نه هر رباتی. یه ربات که هر روز مقاله‌های خبری متناسب با سطحم (از A1 تا C1) تولید کنه، بذاره روی کلمات ناآشنا بزنم و فوری توضیحش رو ببینم، خودکار از سوال‌هام فلش‌کارت بسازه، از سیستم لایتنر برای حفظ کردن کارآمد استفاده کنه، کلمات رو بلند بخونه که تلفظ درست رو

نویسنده: چَپَری نویس
توجه و روابط: چالش‌ها و درس‌ها

توجه و روابط: چالش‌ها و درس‌ها

نظاره‌گرها می‌گفت کسی نفهمید که تغییر کردی؟ گفتم فهمیدن، توجه می‌خواد، توجه چشم و حواس می‌خواد و اهمیت دادن! سال‌هاست من با این مساله توجه درگیرم، حتی حال روزمره‌ام رو هم تحت تاثیر شدید می‌ذاره، ریشه‌هاش هم یافتم، بهبود هم دادم ولی بخشی از منه پذیرفتمش. یادم میاد قبل از مهاجرت بحث جدی با دوست دخترم داشتم که آقا حرف زدن، خوندن و نوشتن بخشی مهمی از رابطه‌است. اون موقع‌ها اینستاگرام هم می‌نوشتم این کانال هم بود، طرف مثل بز نگاه می‌کرد و رد می‌شد، مثلاً اگر نوشته بودی مردم می‌گفت خب اگر مرده بود خ

نویسنده: چَپَری نویس
یک روز سرد و بارانی دریاچه

یک روز سرد و بارانی دریاچه

با خودم گفته بودم امروز باید برم تمرین کامل کنم یک و نیم کیلومتر شنا ۴٠ کیلومتر دوچرخه ده کیلومتر دویدن با همه دعواهای درونی بلند شدن، دوچرخه مرتب کردم، آماده شدم. بارون شدیدی شروع شد و هوا سرد. ١۴ درجه. لباس مخصوص هم مثلاً قرار سبک باشه، نفس کشیدن داشته باشه و زیاد خیس نشه به خاطر همین کاری برای گرما نمیکنه. تا برسم به دریاچه خیس شده بودم و به لرز افتادم. نمیدونم چه فکری کردم. وسایل و دوچرخه رو از پله‌ها بردم پایین کنار آب گذاشتم. آماده شدم و رفتم توی آب. دماسنج کنار پله‌ها میگفت ١١ درجه ا

نویسنده: چَپَری نویس
ساحل و دریا: یک تجربه نزدیک به رهایی

ساحل و دریا: یک تجربه نزدیک به رهایی

از دور به نظر دریا ناآرومی بود ولی اونقدر هم خشمگین نبود. کفش درآوردم و از جای اشتباهی وارد آب شدم. با هر قدم پام لای سنگ‌ها و مرجان‌ها و تیغ‌ها گیر می‌کرد و زخمی می‌شد، موج‌ها از نزدیک بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد و برای تعادل داشتن باید پام رو محکم‌تر فشار می‌دادم که در نتیجه عمیق‌تر زخم می‌شد و رنج بیشتر. ی جایی دیگه نکشیدم، شیرجه زدم و شنا رو شروع کنم. فاصله سه موج تا ساحل رو رفتم و فکر می‌کردم می‌تونم دورتر برم که به آرامش پشتش برسم. ولی هرچی جلوتر رفتم حس کردم دارم وارد چیزی می‌شم که شاید نشدنی ب

نویسنده: چَپَری نویس