لیاقت مردمی کوتاه

لیاقت مردمی کوتاه

این روزها و ماه‌های اخیر شاید هر هفته‌اش چیزی می‌شد نوشت که روز بعد نقضش کند، حتی همین که الان می‌نویسم شاید فردا بی‌اعتبار شود ولی حرف را دیگر نمی‌شد زیر فرشی پنهان کرد، از گوشه گوشه‌اش زبانه می‌کشد و خواب و خوراک را زهر می‌کند.

از شخصی تجربه‌ها شروع کردم به فکر کردن، از سخت‌ترین‌ها برای خودم، از رفتن و گذاشتن خاطره‌های کشور و پنجه کشیدن به دیوار جاهی عمیق به اسم مهاجرت، چاهی که تمامی ندارد عمق و نمی‌دانی کی قرار است بیرون بیایی، سر بلند کنی بگویی من!!!

ولی ام دین و خدا و پیغمبر بی‌وجودش و خیالش ابزاری به دست حرمزادگانی چون خمینی و خامنه‌ای و بقیه اصحاب آن طویله داده که قدرت و زور اینقدر بر مردم روا کنند که یا بمانی و بپوسی یا بروی و خانه‌بدوش باشی... و این داستان سر دراز دارد نه کسی آگاه می‌شود از عمق و ریشه این ظلم که همان خونخواری و قدرت‌طلبی بشر با ابزاری به اسم دین است، نه قدر داران جایی تغییر مسیری می‌دهند که باری کسی نفسی بکشد..

بعد یادم افتاد به زندگیم به جایی که فکر می‌کردم درست زندگی می‌کنم و هفت سال درگیر سیستم فاسد قضایی مملکت شدم چون خاله و شوهرش و پسرش، آنچه من داشتم را نداشتند، همت ببند کردن سنگی و کار را تمام کردن و قصد کرده بودند مرا از هستی ساقط کنند، تا امروز کسی نگفت چرا! کسی نیامد خارج از چرخه خانواده بگوید چه کشیدی! چرا تو!؟ کسی نگفت تو این آدمی که اینها می‌کنند نیستی!! کو سند و مدرک یا هر چی....

حالا که سال‌ها می‌گذرد هنوز نه جوابی هست نه التیامی جز گذر زمان....

چند بار در زندگی حس کردم قافله همراه داشتن را پیدا کردم و می‌خواهم راهم را انتخاب کنم، بعد که هم‌مسیر می‌شدم، می‌دیدم که سخت می‌شود ماند، من اگر بمانم من نیستم، حرف می‌زدم و سعی می‌کردم بسازم آنچه سخت بود، چون ک رسم زندگی همین است، ولی نشد که نشد. نه چهار سال پیش که هنوز هم نمی‌دانم چرا، جز اینکه ادیمزاد همین است و توضیحی برایش وجود ندارد. نه سال گذشته که هنوز بار مسئولیت پاسخ دادن به آنچه گذشته را حس نمی‌کند. شاید از همین‌جا می‌آید، مسئولیت! اینکه در قبال زندگی خودت و زندگی طرف مقابل مسوولی و وظیفه داری تلاش کنی که بتوانی پاسخ بدهی!

مسئولی که آنچه سال‌ها ساخته‌ای را یک شبه ویران نکنی!

ولی مگر می‌شود انتظاری داشت، ذات آدمی تنبل، رو به راحتی بی‌مسئولیتی و آن حلقه راحت اطراف است.

هفته پیش وسط مسابقه‌ای سخت، ذهنم مشغول فکر کردن به همه این‌ها، به اینکه اهمیت دادن ساده است، ساعت ۵ صبح بلیط قطار داری، آن طرف خط کسی بیدار می‌ماند که تو را بیدار کند.

و روزی مسابقه داری کسی تا ساعت‌ها بعد از خط پایان خواب است که ریتم زندگی‌اش این است.

اولین بار ۲۱ کیلومتر دویدم، پارسال بود، و ساعت ۲ که رسیدم خونه دیدم ساعت ۱۲ نوشته "موفق باشی".

سر خط این حرف‌ها برای من به همدیگر وصل است.

بخشی از ما مردم که بسیار کوچک است، سر در آخور حرامزادگان کرده‌ایم و ارتزاق می‌کنیم.

بخشی از ما از سر حماقت و فقر صرفاً حمایت می‌کنیم چون عادت داریم.

عده بزرگی از مردم، به دلیل راحت‌طلبی و خمودگی، به خود حتی زحمت تلاش برای زندگی شخصی نمی‌دهند چه رسد به اینکه پای منقل کباب بگویند، سیاست کشور چیست! این بلایی که بر سر افغان‌ها می‌آید اشتباه است، یا سر بلند کنند به باتوم بر سر دختر گی در خیابان اعتراضی کنند در چهاردیواری خانه‌ی شان! نه راحت طلبی این است که بگویی افغان‌ها به من. چه! اینا فللان و بهمانند، و...

بخش کوچکی از مردم هم مثل ما با می‌پوسند با خانه‌به‌دوش می‌شوند.

و من هنوز در ذهنم برای این جماعت احمق بی‌وفا و راحت‌طلب جوابی پیدا نکردم. آیا لیاقت ما همین است!؟ چه کنیم که این نباشیم! نمی‌دانم.

فقط می‌دانم برای من خشم و اضطرابی درونی و شخصی و اجتماعی روزهاست که می‌چرخد و بالا و پایین می‌رود و من نمی‌دانم درست برای من چیست چه راهی است...

#من

مطالب بیشتر

ساخت ربات تلگرامی برای یادگیری زبان آلمانی: از ۴۰ نود به ۲۰۰ خط کد

ساخت ربات تلگرامی برای یادگیری زبان آلمانی: از ۴۰ نود به ۲۰۰ خط کد

چطور یک ربات یادگیری زبان ساختم که درس‌های تولیدشده با هوش مصنوعی، فلش‌کارت با تکرار فاصله‌دار، و تلفظ صوتی دارد — و چند درس سخت هم درباره معماری n8n یاد گرفتم. رویا چی بود؟ می‌خواستم یه ربات تلگرامی بسازم که کمکم کنه آلمانی یاد بگیرم. ولی نه هر رباتی. یه ربات که هر روز مقاله‌های خبری متناسب با سطحم (از A1 تا C1) تولید کنه، بذاره روی کلمات ناآشنا بزنم و فوری توضیحش رو ببینم، خودکار از سوال‌هام فلش‌کارت بسازه، از سیستم لایتنر برای حفظ کردن کارآمد استفاده کنه، کلمات رو بلند بخونه که تلفظ درست رو

نویسنده: چَپَری نویس
توجه و روابط: چالش‌ها و درس‌ها

توجه و روابط: چالش‌ها و درس‌ها

نظاره‌گرها می‌گفت کسی نفهمید که تغییر کردی؟ گفتم فهمیدن، توجه می‌خواد، توجه چشم و حواس می‌خواد و اهمیت دادن! سال‌هاست من با این مساله توجه درگیرم، حتی حال روزمره‌ام رو هم تحت تاثیر شدید می‌ذاره، ریشه‌هاش هم یافتم، بهبود هم دادم ولی بخشی از منه پذیرفتمش. یادم میاد قبل از مهاجرت بحث جدی با دوست دخترم داشتم که آقا حرف زدن، خوندن و نوشتن بخشی مهمی از رابطه‌است. اون موقع‌ها اینستاگرام هم می‌نوشتم این کانال هم بود، طرف مثل بز نگاه می‌کرد و رد می‌شد، مثلاً اگر نوشته بودی مردم می‌گفت خب اگر مرده بود خ

نویسنده: چَپَری نویس
چشم‌هایش: سفر به دنیای درون

چشم‌هایش: سفر به دنیای درون

هر درختی ثمری دارد و هر کس هنری. منِ بی‌مایه‌ی بدبخت، تهی‌دست چون بید. لیکن از مشرقِ الطافِ الهی نه عجیب است که چون شب روز شود، بر همه تابید خورشید. ما، کیانیم که در معرضِ یاران آییم؟ ماکیان را چه محل در نظرِ بازِ سپید؟ #سعدی چشم‌ها، همان که سال‌هاست برای من دریچه دیدن دنیای آدم‌ها شده‌اند. آدم‌هایی با طعم‌ها و رنگ‌های متفاوت که فقط و فقط چشم‌هایشان عامل این تفاوت است. هر کدام از گوشه‌ای می‌آیند و از رنجی می‌گذرد و می‌روند و تو می‌مانی و چشم‌ها که قابش برای تو مانده و دیگر هیچ. هر ورقی از

نویسنده: چَپَری نویس
یک روز سرد و بارانی دریاچه

یک روز سرد و بارانی دریاچه

با خودم گفته بودم امروز باید برم تمرین کامل کنم یک و نیم کیلومتر شنا ۴٠ کیلومتر دوچرخه ده کیلومتر دویدن با همه دعواهای درونی بلند شدن، دوچرخه مرتب کردم، آماده شدم. بارون شدیدی شروع شد و هوا سرد. ١۴ درجه. لباس مخصوص هم مثلاً قرار سبک باشه، نفس کشیدن داشته باشه و زیاد خیس نشه به خاطر همین کاری برای گرما نمیکنه. تا برسم به دریاچه خیس شده بودم و به لرز افتادم. نمیدونم چه فکری کردم. وسایل و دوچرخه رو از پله‌ها بردم پایین کنار آب گذاشتم. آماده شدم و رفتم توی آب. دماسنج کنار پله‌ها میگفت ١١ درجه ا

نویسنده: چَپَری نویس