داستانی از چالش و تلاش
بعد از یک هفته عجیب و سیاه دیروز چند تا تماس طولانی داشتم که دلم رو گرم کرد، قدری آروم شدم و خودم جمع کردم. بهم میگفت، تو دیگه اینقدر عادت کرده بدنت به ورزش، شاید دیگه صبحها نفهمی حالت چیه و اتومات بلند شی بری بدویی.
حرفش موند توی ذهنم چون میدانستم که اینطور نیست. وقتی غروبی قطار سریع و بیرحم زندگی بهم زد و سیاه بودم کرد، تا تمام شب روح و روانم کابوس بود، تمام صبح رو ساعتها با خودم میجنگیدم که امروز باید بلند شی ولی توان نداشتم، نمیتونستم. روانم چسبیده بود به تخت. به خودم میگفتم اگر الان بلند نشی دیگه بلند نمیشی ولی فایدهای نداشت، مثل همیشه گوشه پنجره رو اونجایی که به درختها ختم میشد زل زده بودم و دنبال هیچ میگشتم.
نفهمیدم چی شد که بلند شدم. پوشیدم آماده شدم. این بار رفتم روغن خریدم، خودم گرم کردم تا رسیدم به آب. دست و پا و صورت رو روغن مالی کردم. هنوز هوا خنک بود و آفتاب کمرنگ. دما سنج میگفت آب ۱۸ درجه است ولی دروغ میگفت. دوچرخه رو بستم، وسایل گذاشتم. چند تا نفس عمیق و زدم به آب.
هر جای آب یه دمایی داشت. گاهی گرم گاهی خیلی سرد. از کنار رفتم که قایقها و پدالیها بهم نخورند. هر چی میرفتم سردتر میشد و من عمیقتر توی خودم. به ششصد متر که رسیدم فهمیدم نمیتونم تا آخرش برم باید برگردم با اینکه فقط ۱۵۰ متر مونده بود ولی نمیشد. برگشتم و قایقها بیشتر شده بودند و هی باید نگاه میکردم که بهم نخورند، سرعت کم میشد، دما کمتر و بدنم یختر. حس کردم نمیتونم باید بیام بیرون و شده بود ۱۰۰۰ متر. گفتم نه میرم. رفتم و یخزدگی بدنم پایین و پایینتر میکشید و انگشتها رو بیحستر. وقتی رسیدم به نردبون شده بود ۱۳۶۶ متر. تقریبا تمام ولی یخزده بودم. خودم خشک کردم. حوله رو پیچیدم دورم داخل لباس. بادگیر پوشیدم. کفش و کلاه. قفل دوچرخه رو بستم به میله که یک کیلومتر کمتر بکشم و راه افتادم. تمام نیم ساعت اول بدنم میلرزید. دندونها بهم میخورد و تعادل نداشتم. خست توانستم جمعش کنم. چند باری نزدیک بود بخورم زمین ولی سرعت کم بود ون جمعش کردم. ۴۰ کیلومتر راه بود و نمیدونستم کجا میخوام برم. رفتم و رفتم و رفتم. همه شهر رو دور زدم. اونقدر چراغ قرمز داشت که نفسم جا اومد، اونقدر خاطره داشت که روانم خط خطی شد. به خودم که اومدم دیدم ۴۴ کیلومتر بر ساعت دارم سیب میرم پایین و از ماشینها سبقت میگیرم. ۲۰ کیلومتر نسبتا خوب گذشت. تا کیلومتر ۳۶ که چرخ چرخید و من نچرخیدم. جوری خوردم زمین که سه دور چرخیدم. فرمون کج شد و سمت راست بدنم سیاه کبود و خون و مالی. پوست دست در اومد. کلاه سرم نجات داد و عینک صورتم رو. لباس پاره شد و پوست به زمین کشیده شده سرخ و خونی. به خودم که اومدم دیدم چند نفر بالا سرم وایسادن و ی چیزهایی میگن. ساعتم فهمیده بود خوردم زمین داشت به اورژانس زنگ میزد. تا اون رو قطع کردم و تونستم زبون آلمانی فعال کنم جواب مردم بدم. چند دقیقه طول کشید تا سر پا بشم.
توی شوک بودم و بدنم گرم ولی درد زیاد. دوچرخه رو جمع کردم به سختی بلند شدم راه افتاد به سمت برداشتن قفل، نزدیک که شدم یادم افتاد هندزفری هم افتاده خلاصه به بدبختی برگشتم و پیدا کردم و قفل برداشتم و رسیدم خونه. به خودم گفتم تا اینجا اومدی باید باقیش بری. بتیادین و شستن و باند و تمیز کاری ۶ دقیقه طول کشید. ی چیزی خوردم و راه افتادم. اونقدر میسوخت و درد داشت زانو که باقی بدن حس نمیشد. کیلومتر ۵ دیویدین اونقدر درد داشتم که رنج روانم کمرنگ شده بود. بدن کشیدم تا جایی که میشد. خشک شده بودم از بی آبی و خستگی و درد. کیومتر آخر گفتم باید این ده کیلومتر زیر ی ساعت بشه و تا جایی که میشد گاز دادم و شد ۱:۰۰:۰۶ رسیدم خونه. امروز تموم شد من موندم و دردها و باقی زندگی از این ستون به اون ستون.....
Olympic Distance Triathlon
1.5 km 🏊
40 km 🚴
10 km 🏃