یک روز سرد و بارانی دریاچه
با خودم گفته بودم امروز باید برم تمرین کامل کنم
یک و نیم کیلومتر شنا
۴٠ کیلومتر دوچرخه
ده کیلومتر دویدن
با همه دعواهای درونی بلند شدن، دوچرخه مرتب کردم، آماده شدم. بارون شدیدی شروع شد و هوا سرد. ١۴ درجه.
لباس مخصوص هم مثلاً قرار سبک باشه، نفس کشیدن داشته باشه و زیاد خیس نشه به خاطر همین کاری برای گرما نمیکنه. تا برسم به دریاچه خیس شده بودم و به لرز افتادم. نمیدونم چه فکری کردم. وسایل و دوچرخه رو از پلهها بردم پایین کنار آب گذاشتم. آماده شدم و رفتم توی آب. دماسنج کنار پلهها میگفت ١١ درجه است ولی برای من سردتر از این بود.
عینک رو چک کردم که آب نگیره و کف دریاچه سیاه ظلمات...
برنامهام این بود تا پل اول برم که بشه ۴٠٠ متر و برگردم و دوبار این مسیر برم که بشه ١۶٠٠ متر. ولی سرما جوری شدید بود که پاهام سر شده بود. تاریکی هم مزید بر علت، گفتم نمیتونم دوبار این مسیر برم. میرونم تا ٧۵٠ متر و برمیگردم.
واقعا حس مرگ داشت، تاریکی و سرما و اینکه نمیدونی زیر پات تا کجاست. نمیدونی چقدر دووم میاری...
ی جنگ درونی هر متری که جلو میری. بارون و جریان آب خستهام کرده بود ولی رفتم تا پل سوم. دور زدم و حدود ٩۵٠ متری دیدم سرما همه جام رو سر کرده. نمیتونم. ی گوشهای پیدا کردم، به میلهای چسبیدم و نفسی گرفتم و مطمئن شدم که نمیشه ادامه داد.
خونم کشیدم بالا و هر بار لیز میخوردم و ی جایی میخورد به سنگهای حاشیه دریاچه.
نشد، نگاه کردم اون طرف مقابل حدود ٣٠ متر آنورتر، نردبانی بود که میشد رفت بالا. به هر بدبختی بود رسیدم بهش، رفتم بالا و تازه عذاب شروع شد.
بارون و باد و تن خیس و پای برهنه که باید یک کیلومتر برمیگشتم تا دوچرخه. مسیر سنگ و آسفالت بود. انگار سرما همه جام رو به رعشه انداخته بود، نفسها تند و سخت. نمیدونم چطوری رسیدم به نزدیکی دوچرخه و متوجه شدم که نیست!
همه وسایل و گوشی و... با جاش نیست.
چند صد متر آخر با عجله و با فکر اینکه چطور تا خونه برسم با اضطراب گذروندم و رسیدم دیدم نیست واقعا، اینور و اونور نیست.
نگاه کردم ی زن و مردی اشاره میکردن که پشت دیواره.
مرد اومد جلو، گفت فکر کردیم ممکن بره زیر آب با این بارون آوردیم بالا، باید قفلش میکردی...
تشکر کردم، به سختی لای گلهای کف پا، جوراب پوشیدم. کفش نصفه پوشیدم به سمت خونه.
توی مسیر خیس و سرد به این فکر میکردم که نشد تموم کنم. یکمی که گرم میشدم میگفتم برگرد باقیش برو...
وقتی رسیدم خونه تازه فهمیدم چقدر سردم بوده، صورتم گرم گرفته بود و جایی برای نفس نداشتم.
شاید ی روز دیگه، شاید جایی دیگه