زندگی یعنی زنده بودن و تلاش کردن
حرف هایی که توی سرم مدتی میچرخه، حرف هایی که با خودم میزنم، گاهی با آدم هایی که دور شدند توی ذهن خودم حرف میزنم، گاهی هم به نزدیکان میگم. یک آش هم خورده ای از حرف هاست که سرو تهش از دستم در میره. ولی وقتی از بیرون بهش نگاه میکنی یک ستون اصلی داره و اونم "زندگی" به معنی زنده بودن، پویا بودن. مگر غیر از اینه که همه ما موجودات زمین یک هدف مشترک داریم و اون زنده بودن و بقاست. زنده بودن یعنی تو آن مسیری رو طی کنی که منجر به بقای بلند مدت تر خودت بشه. یعنی چی؟ مثال میزنم. اگر گرگ های یک منطقة میفهمیدن که غذا کم شده، اول شتاب میکردند برای تموم کردن غذا، بعد نسل بعد میفهمید که کمتر زاد و ولد کنه، ممکن دووم بیاره و نسل بعد مهاجرت میکرد اون طرف کوه که غذا بیشتر بود! گرفتی چی شد؟ مسیر حرکت به سمت زندگیه. در مورد انسان هم تا همین صد سال پیش همین بوده، یعنی اولا همه دنبال تأمین غذا بودن و هر کی ضعیف بود تموم میشد، هر کسی حرکت نمیکرد میمرد، کافی بود یک زمستان اشتباه کنی دیگه تموم بود، اگر زن و مرد اشتباه تصمیم میگرفتند و موقع برداشت محصول زن حامله میبود، چاره ای نبود جز اینکه کار کنه هم بچه میرفت هم زن. نسل اون آدم تموم میشد! حالا فلش فورواد همکار ۵۵ سالهام میپرسم میخواهی چهکنی، میگه زندگی همین دیگه، میگم یعنی چی؟ میگه من تنها بچهام و دیگه هم نمیخواهم بچهدار بشم، نتیجه نسل من منقرض میشه! گرفتی چی شد؟ یک آدم بالغ و عاقل، برخلاف ذات زندگی تصمیم میگیره! حق نداره؟ چرا داره، هر کدوم ما این حق داریم، همینطور که همه هزاران سال بشر همین حق داشتند، فقط یک فرق داره، اون موقع بدون بچه کسی نبود کمک کشاورز و آهنگر بکنه، از گرسنگی میمرد الان.... لذا پارادایم فکری ما در این صد سال اخیر عوض شده! خلاف جهت زندگی شده. اگر تا دیروز دویدن دنبال شکار، داس به دست شخم زدن معنی زندگی بود و بدن هامون باهاش خو گرفته بود، الان در این مدت کوتاه بدن هامون رو قرار به اسکرول کردن عادت بدیم! که عادت نمیکنه که نمیکنه! به تنهایی و رنج روانی میخواهیم عادت بدیم که نمیکنه. این تغییرات صدها سال زمان برده، شایدم بیشتر که در ما نشسته، امروز اگر این افسردگی رنج از سر و گوشمون بالا میره به خاطر اینه که از زندگی فاصله گرفتیم. ساعت ها در محیط بسته دنی خودمون غرق میشیم و فکر میکنیم به کارهایی که میشد بکنیم یا میخواستیم بکنیم و سالها پشت سالها میگذره و تموم میشیم. وسط این افکار داشتم مصاحبه Linel Richie و Joe Rogen رو میدیدم. اونقدر تمیز از تلاش جوونیش برای قدم برداشتن حرف میزد که حس میکردم داره خودم رو تعریف میکنه! قدم هایی که فقط باید برداری که با ذات اصلی زندگی نزدیکتر بشی که بتونی خودت رو پیدا کنی. زندگی اگر تا اینجا یک درس برام داشته، این بوده که سخت ترین کاری که فکر میکنی رو فقط کافی روزی چند دقیقه انجامش بدی و به خودت میآی میبینی که آدم ها ازت میپرسن چطوری! جوابش ساده است: اینستاگرام پاک کن، گوشیت بزار زمین. کتاب بخون که سرعت مغزت تنظیم بشه و روزی ده دقیقه اون سخت ترین کارت انجام بده. زنده بودن همینقدر ساده است و مردن و روح مرده داشتن هم همینطور!