یک شب دلچسب و دوستانه

یک شب دلچسب و دوستانه

دنبال هیچی نبودم، خسته و پاره از لاله زار اومدم بیرون ساعت ۹ شب بود و دیکه جون نداشتم.

ی قراری هم خونه گذاشته بودم ولی مغزم دیکه خمیر بود از تعداد کارهایی که کرده بودم. کنار مترو دروازه دولت ی کافه کوچیکی دیدم، خوشگل چیده شده بود. با ب نگاه اون ویزقول قهوه پخش کن رو دیدم و رفتم تو. یکمی خوش و بش و گفت دو مدل داره یکی پلاستیکی بود یکی فلزی. اون فلزی پیچ می‌خورد و منم که باید بازش میکردم. باز کردم و همه احشا داخلی‌ ریخت بیرون. با ی نگاه خسته‌ای نگاهم کرد آخه چرا!

اینطوری بودم که خسته‌ام دست و پا چلفتی شدم میخواستم برم ولی دلم خواست یکمی معاشرت کنیم. حرف زدیم و کم کم هر دو قیافه خسته‌مون به وجد اومد و گفتیم و رسیدیم به موسیقی به نوشتن به نوار به ورزش و...

گفتم صبح میرم باشگاه پیام سنگ نوردی! گفت الکی میگی! باورش نمیشد که یهو ی آدمی اینطوری سبز بشه و اینقدر وجه مشترک داشته باشه.

گفتن همینطوری پرسیدم گفتند اینجا خوبه.

گفت این کنار باشگاه کوهنوردیه با بچه‌ها و استاد رخصتی میریم هر هفته سه بار گفتم پس بریم.

شب عجیبی شد تا رسیدم خونه و قرار بعدی و خوابیدم ۲ شب بود.

صبح هشت صبح قهوه به دست رفتم باشگاه و با جمعی از آدم‌هایی آشنا شدم که روان و دل‌شون ی جور دیکه بود، انگار جدا از وضعیت زندگی و شرایط ایران دارند نفس می‌کشند.

نفس عمیق هم می‌کشند، ی طراوت و زندگی درشون جریان داره که مثال زدنیه. ی معرفتی ی حالی که کمیاب شده.

این مدت هر کسی رو دیدم یکمی سرش بالای آب بوده و نفس میکشیده بهش گفتم دمتون گرم. که توی روزهای گرد مرگ پاشیده شده ی ایران، زنده موندن واقعا هنریه.

میگفت سنت که بالا میره قیف دوستی‌ها و رفاقت‌هات تنگ و تنگ‌تر میشه ولی وقتی کسی رو پیدا میکنی که سیم کشیش اینقدر دوست داشتنیه درجا وارد حریم نزدیکت میشه.

این سفر خیلی طولانی بود عجیب بعد روانی سنگینی برام داشت. خوب و سخت و بدش در کنار هم. انگار سال‌ها گذشته برام.

ی رنجی رو این سفر با خودم کشیدم که جاش و خودش کنار باقی تلخی‌ها عجیب عمیق مونده برام. رنج ی رفاقت با ارزش رو ی حریم امن رو از دست دادن. ی جایی که هم قلبم هم خودم آروم بودیم ً لحظه لطحه‌اش قدر دونسته بودم ولی برای داشتنش سیقل خورده بودم. از دست رفتنش ی جوری رنجم داد. فکر کردن و ورق زدنش توی هر لحظه ی جور دیکه. فکر و ذکر آینده ی جور دیکه.

تنها راهی که بعد از این سال‌ها تجربه کردن یاد گرفتم این بوده که صبر کنم. سخت‌ترین کاری که میشه کرد. انتخاب شده صبر کنی. با روان و دل تنگ شده‌ات بگی صبر کن.

بگی نگران نباش، دوباره به دست میاد رفاقتی که کمرنگ شده.... خواستم از ی حال خوب بنویسم و قاطی شد با خیلی چیزهایی دیگه‌ای مونده بود سر دلم. خلاصه که سینا شد دوستی جدید در قالبی آشنا.

مطالب بیشتر

ساخت ربات تلگرامی برای یادگیری زبان آلمانی: از ۴۰ نود به ۲۰۰ خط کد

ساخت ربات تلگرامی برای یادگیری زبان آلمانی: از ۴۰ نود به ۲۰۰ خط کد

چطور یک ربات یادگیری زبان ساختم که درس‌های تولیدشده با هوش مصنوعی، فلش‌کارت با تکرار فاصله‌دار، و تلفظ صوتی دارد — و چند درس سخت هم درباره معماری n8n یاد گرفتم. رویا چی بود؟ می‌خواستم یه ربات تلگرامی بسازم که کمکم کنه آلمانی یاد بگیرم. ولی نه هر رباتی. یه ربات که هر روز مقاله‌های خبری متناسب با سطحم (از A1 تا C1) تولید کنه، بذاره روی کلمات ناآشنا بزنم و فوری توضیحش رو ببینم، خودکار از سوال‌هام فلش‌کارت بسازه، از سیستم لایتنر برای حفظ کردن کارآمد استفاده کنه، کلمات رو بلند بخونه که تلفظ درست رو

نویسنده: چَپَری نویس
توجه و روابط: چالش‌ها و درس‌ها

توجه و روابط: چالش‌ها و درس‌ها

نظاره‌گرها می‌گفت کسی نفهمید که تغییر کردی؟ گفتم فهمیدن، توجه می‌خواد، توجه چشم و حواس می‌خواد و اهمیت دادن! سال‌هاست من با این مساله توجه درگیرم، حتی حال روزمره‌ام رو هم تحت تاثیر شدید می‌ذاره، ریشه‌هاش هم یافتم، بهبود هم دادم ولی بخشی از منه پذیرفتمش. یادم میاد قبل از مهاجرت بحث جدی با دوست دخترم داشتم که آقا حرف زدن، خوندن و نوشتن بخشی مهمی از رابطه‌است. اون موقع‌ها اینستاگرام هم می‌نوشتم این کانال هم بود، طرف مثل بز نگاه می‌کرد و رد می‌شد، مثلاً اگر نوشته بودی مردم می‌گفت خب اگر مرده بود خ

نویسنده: چَپَری نویس
چشم‌هایش: سفر به دنیای درون

چشم‌هایش: سفر به دنیای درون

هر درختی ثمری دارد و هر کس هنری. منِ بی‌مایه‌ی بدبخت، تهی‌دست چون بید. لیکن از مشرقِ الطافِ الهی نه عجیب است که چون شب روز شود، بر همه تابید خورشید. ما، کیانیم که در معرضِ یاران آییم؟ ماکیان را چه محل در نظرِ بازِ سپید؟ #سعدی چشم‌ها، همان که سال‌هاست برای من دریچه دیدن دنیای آدم‌ها شده‌اند. آدم‌هایی با طعم‌ها و رنگ‌های متفاوت که فقط و فقط چشم‌هایشان عامل این تفاوت است. هر کدام از گوشه‌ای می‌آیند و از رنجی می‌گذرد و می‌روند و تو می‌مانی و چشم‌ها که قابش برای تو مانده و دیگر هیچ. هر ورقی از

نویسنده: چَپَری نویس
یک روز سرد و بارانی دریاچه

یک روز سرد و بارانی دریاچه

با خودم گفته بودم امروز باید برم تمرین کامل کنم یک و نیم کیلومتر شنا ۴٠ کیلومتر دوچرخه ده کیلومتر دویدن با همه دعواهای درونی بلند شدن، دوچرخه مرتب کردم، آماده شدم. بارون شدیدی شروع شد و هوا سرد. ١۴ درجه. لباس مخصوص هم مثلاً قرار سبک باشه، نفس کشیدن داشته باشه و زیاد خیس نشه به خاطر همین کاری برای گرما نمیکنه. تا برسم به دریاچه خیس شده بودم و به لرز افتادم. نمیدونم چه فکری کردم. وسایل و دوچرخه رو از پله‌ها بردم پایین کنار آب گذاشتم. آماده شدم و رفتم توی آب. دماسنج کنار پله‌ها میگفت ١١ درجه ا

نویسنده: چَپَری نویس