قدردانی و ارزش محبت
انگار سال ها ازش می گذره ولی هنوز برای من خاطره ای که درکش و توجه بهش، بهم یادآوری می کنه که جایی مسیر رو اشتباه نرم یا اگر رفتم، اصلاحش کنم...
اولین باری که دیدمش توی جمعی از دوستانش داشت دلیل بیرون اومدن از کارش رو تعریف می کرد، اینکه مدیرش اذیتش کرده و سلامت روانش به خطر انداخته و.... از همونجا حسی شکل گرفت و رفته رفته رابطه ای شروع شد، می گفت خیلی براش مهم که توی شرکت B که خیلی توی صنعت خودش بزرگ بود کار بکنه، هدفش رو داشت و براش تلاش می کرد. مشکل این بود که اون جایگاهی که می خواست واردش بشه نه اندازه اش بود نه تجربه اش کافی بود که بتونه راحت وارد بشه و نه ارتباطی داشت که بتونه. ولی خب اعتماد به نفس داشت و درخواست داد، مرحله اول قبولش کردند و برای مصاحبه دعوتش کردند، آدرس بود اشتهارد، توی یک روز گرم مردادی رفتم دنبالش بردنش مصاحبه، چهار ساعتی منتظر موندم که بیاد بیرون، گرم بود و توی اون برهوت شهرک صنعتی هیچی نبود که گلوت خنک کنی، منم نمی دونستم کی میاد، لذا زمان خیلی دیر می گذشت، اوایل بود که داشتم آلمانی می خوندم و تلاش می کردم یه آهنگ محلی رو باهاش بخونم. ساعتی به این گذشت و ساعتی به اون اومد و خوشحال بود و رفتیم.
روزهای بعدش منتظر بود ولی جوابی نمی اومد. و این انتظار معنی خوبی نمی داد. من توی کلاس زبان با دوستی آشنا شدم که خون گرم و دوستانه بود، خیلی تازه بود این دوستی ولی حرف می زدیم. یه روز فهمیدم سال های طولانی توی شرکت B کار کرده، بهش گفتم آشنایی نداری. گفت واحد منابع انسانی یه کارشناس می شناسم.
گفتم پیگیر می شی؟
گفت آره حتما.
خلاصه داستان اینطور شده بود که اینا سه نفر از اون جلسه انتخاب کرده بودند که دوست دختر من هم نفر سوم بود و دو نفر اول یکی سفارش شده و یکی هم کارمند همون بخش بود که می تونست بشه مدیر.
اینا بین خودشون دعوا داشتند سر این دو نفر، هر کسی یکی می کشید، رسول هم هر روز زنگ می زد به واحد منابع انسانی می گفت چی شد. خلاصه وسط این دعوا داخلی و این تماس های مکرر اینا موفق نشده بودند با هم کنار بیان و طورشون نرسیده بود، یکی هم هی زنگ می زد که پشتیبان نفر سوم بود که شد آن چه شد، به دو سال سابقه کار و مدرک فوق لیسانس شد مدیر بخش مهمی از کارخونه ای که اسمش رو دنیا یدک نمی کشه. یعنی در خارج از ایران اونقدر بزرگ هست که همه صنعت ها بشناسند.
اینقدر خوشحال بود که بال در آورده بود. گذشت و بهش گفتم شایسته است که برای رسول کادو بگیری.
یک بار، دو بار، سه بار... بار آخر توی یه سفر گفتم و براش توضیح دادم که منم می تونم بگیرم ولی مهم تو بگیری.... که نشون بدی می فهمی...
این همه خاطره گفتم که بگم، آدم ها وقتی محبت بهشون مفت می رسه قدرش نمی دونن نمی فهمن. فکر می کنن وظیفه است. در حالی که برای گرفتن همون محبت اگر کسی رو نداشته باشند، یا غیر ممکن یا هزینه وقت و مالی زیادی داره.
مثلا دوستی داری که سال ها تجربه زندگی خارج داره، یا تخصص خاصی داره، سواد ورزشی داره، سواد پزشکی داره و... این آدم ها رو سال ها هزینه کردی و شناختی و ارتباط گرفتی و هر رابطه ای یعنی کلی وقت گذاشتن. و روزی دوستی چیزی احتیاج داره و این آدم ها رو به هم وصل می کنی و می بینی که این مفت رسیدن یعنی بی ارزش بودن. می بینی که قدر دونسته نمی شه.
بارها شاید خودم هم همین اشتباه رو کردم و تلاش کردم جبران کنم. ولی انکار بخشی از وجود ما به بی توجهی به تنبلی و عادت هامون، عادت کرده که سخت می شه جور دیگری تربیتش کرد.