نردبان شکسته: نگاهی به زندگی از زوایای متفاوت
کتابی پر از اعداد و ارقام و مطالعات علمی که هر کدوم با زاویهای خاص بهش نگاه شده، میشه ادعا کرد زاویهها یکسان و شبیه به هم هستند لذا نتیجههای حاصل میتونه خطا داشته باشه ولی نمیشه از این نکته راحت عبور کرد که این زاویه نگاه شاید بر اغلب نا مغفول مانده. با ذکر این مقدمه دوست دارم اونقدر که میشه برداشتم رو از کتاب بنویسم. خوندن کتاب خیلی طول کشید چون زندگی خیلی مواج شده به خاطر همین در هر فصلی از کتاب حال روانی و فکریم تفاوتی معنیدار به بخش دیگر داشته و نتیجه برداشتهای هر بخش با دیگری کمی تفاوت دارد.
همیشه شنیده بودم هر چی سنگ برای پای لنگ و همراهش باورب از جامعه که کسی که مشکلات داره براش سختی بیشتر میاد و میاد. مخصوصاً وقتی مشکلات مالی و فقر باشه. یعنی باور این بود که چون فقر هست لذا زندگی بد و بدتر میشه. کتاب میگه این تصور اشتباه نیست ولی این همه تصویر نیست.
جایی که من انتخاب میکنم باشم یا خود ذهینم رو قرار بدم (تصویری ذهنی از خودم) مهمتر از جایی که واقعاً قرار دارم. اگر انتخاب کنم در پله پایینی نردبان قرار دارم، احتمال گرفتن تصمیمات اشتباه در مورد پول و سرمایه و زندگی و سلامتی و کار خیلی بالاتر میره ولی همین من با شرایط یکسان اگر فکر کنم دو پله بالاترم، تصمیماتی که میگیرم کاملاً متفاوت خواهد بود. برای نشان دادن این قدرت ذهن مقایسهگر ما آزمایشهای متعددی رو نمینه مثال میاره.
گروهی رو آزمایش میکنه که هر کدوم جلو مانیتور نشستند و یک سری نقطه نمایش داده میشه، اینقدر سرعت زیاده که قابل شمردن نیست ولی هر کسی عددی رو وارد میکنه و ماشین به صورت رندوم بهشون جایزه میده. میگه با اینکه میدونند که تعداد رو رندوم وارد کردند ولی بازهم آن بخش از مغزشون که مسئول پاداش گرفتن هست قدرتمند در عمل میکنه. یعنی فکر میکنه که قویتر عمل کرده و خوشحال میشه.
یا وقتی به دو گروه کاسهای سوپ میدن که یکی کاسه معمولی و دیگری از زیر دائم در حال پر شدن هست. و بهشون میگن هر موقع سیر شدید بگید. گروه معمولی با سه کاسه سیر میشه ولی گروه دوم به اندازه ۱۵ کاسه میخوره و فکر میکنه ۳ کاسه خورده و سیر شده. یعنی مغز و معده و به عبارتی بدن در مقایسه عملکرد داره.
حالا که فهمیدیم مغز آنطور که فکر میکنم عمل نمیکنه خوبه ببینیم جوامع چطور کار میکنند. میارن خوشبختی که از تجمیع آمارهای متفاوتی حاصل میشه در کشورها و شهرهای مختلفی رو بررسی کردند. اگر صرفاً به ثروت نگاه کنیم این آمارها حرف مشترکی نمیزنند ولی اگر به پراکندگی ثروت و به عبارتی اختلاف طبقاتی نگاه کنیم. کشورهای داری اختلاف طبقاتی کمتر نرخ خوشبختی بیشتری دارند. آدمها در این کشورها تصمیمات بهتری میگردند.
در اینجا آزمایش جالبی طراحی شده: آدمهایی از گروههای منتخب مالی رو مورد آزمایش قرار دادند. پولدار و متوسط و فقیر. ازشون یک سری سوال پرسیدن و در نتیجه ماشین بهشون نمره اجتماعی فراخور داده. تونها فکر میکنند این نمره محاسبه شدهاست در حالی که این نمره صرفاً توسط ماشین بهصورت رندوم تولید میشده. با این تصور تو خالی به هر کدوم دو انتخاب دادند: ۱- ۵۰ دلار الآن بگیر ۲- هفته دیگه ۱۵۰ دلار بگیر. درصد آدمهایی که در نمره پایینتری قرار داده شدند و گزینه اول رو انتخاب کردند خیلی بیشتر از آدمهای نمره بالا دارند.
معنیش چیه؟ یعنی آدمها جدا از اینکه کجا در زندگی هستند اگر در این لحظه باور کنند که جایگاه پایینتری دارند، احتمال گرفتن تصمیمات اشتباه درشون خیلی بیشتر از قبل میشه. نابرابری حتی به صورت ذهنی، بدون حتی دلیل بیرونی در یک لحظه میتونه زندگی رو تغییر بده.
در ادامه بررسی کرده در کشورهای دارای نابرابری بیشتر احتمال گرایش مردم به معنویات و خرافات بیشتر میشه. میگه بخشی از ذهن ما نیاز داره برای نابرابری دلیل پیدا کنه، چرا؟ چون ما نیاز داریم توی تصور خودمون عاقل بمونیم پس دنیا بیرون رو بیمنطق میکنیم که بتونیم با اون خرافه یا باور تصویر ذهنی رو حفظ کنیم. اصرار ذهن ما بر درست بودن خودش ابعاد بسیار وسیع دارد: هر کسی آهستهتر از ما رانندگی کند احمق است، هر کسی سریعتر برود احمق است. اگر من درست هستم پس مخالف من: یا غلط است یا شیطان صفت یا دیوانه یا احمق یا.... متوجه شدید؟ با بخشی دیگر از ویژگی ذهنمون آشنا شدیم که اگر با اون معیار نابرابری ترکیبش کنیم. نتیجه میشه کشوری که توش زندگی میکنیم. ایرانی که پر از نابرابری و باورهای خرافی است. و هر چه این کردم بیشتر به سمت نابرابری حرکت کردند در سالها، باورهای خرافی بیشتری رو ساختند. برای مثال هند کشوری پر از ادیان و خرافههایی بیپایان که نشأت گرفته از همین دلیل ساده است. نابرابری.
نابرابری باعث میشود نسلها انسانها در باتلاقی ساخته جامعه و ذهن خودشون باقی بمانند و حرکت نکنند. اگر جامعه بهشون فرصت بده خودشون نمیدهند و برعکس. اما فقط یک تغییر کوچیک در نگرش همه چیز را عوض میکند: دانشآموزان سیاهپوست یک مدرسه را به دو گروه تقسیم کردند: از گروه اول طی یکسال خواستند متنی در مورد ارزشهایی که برای خودشون دارند بنویسند و گروه دوم همون زندگی معمولی. نتیجه شگفتانگیز بود طی سالها گروه اول با درصدی قائل توجه زندگی متفاوتی داشتند و درصد گرایش به خلاف و تباهی درشون کمتر شد.
این کتاب در لایههای مختلفی من رو لمس کرد: آنجا که در تلاش بودم دوست و اقوام باورمند رو درک کنم. بفهمم چطور اینقدر میتوانند از واقعیت دور باشند. در لایهای دیدم که این سالها وقتی در ذهن در این جامعه دارای رفاه جایگاه خودم را نابرابر دیدم چقدر رنج و تلخی زندگی رو بیشتر بر خودم تحمیل کردم. و حرفهای دیگر که در این چارچوب نگنجند. کتاب رو توی همین عکس خریدم و یادم افتاد چقدر دلم براش تنگ شده، کچل دوست داشتنی.