کلاف سردرگم: سفر در ادبیات رضا قاسمی

کلاف سردرگم: سفر در ادبیات رضا قاسمی

**همنوازی شبانه ارکستر چوب ها**
رضا قاسمی
همیشه خواندن کتاب‌های سوررئال برام مرزی از جذابیت و سختی رو داشته، اونجایی که نویسنده از قالب خطی داستانی خارج میشه و توی شلوغی ذهنش نخ‌ها رو کاموا پیچ میکنه و هم میزنه بهم، گره نمیزنه ولی اونقدری هم میخوره که تو ی خواننده گم بشی و خط رو گم کنی.

کتاب رو کادو گرقته بودم چون دوستی علاقه‌ای عمیق به کتاب داشت، فرصت شد جایی وسط‌هایی خواندن با هم حرف بزنیم و من از این کلاف سردرگم گفتم و اونم گفت همینش قشنگه، همین کلاف رو از بیرون دیدن و ورانداز کردن.

سعی کردم باقی کتاب رو با این دید بخونم، با دید مجنونی از هم گسیخته که روانش بعد از مهاجرتی شاید اجباری سال ۶۵ در فرانسه از هم پاشیده و چند سال بعد فرصت میکنه این از هم پاشیدگی رو به قلم بیاره. آنجایی که راهروهایی خانه رو توصیف میکنه که ابعادش از سه بعد خارج می‌شوند و هر دری به دری دیگر راه داره، هر دیواری همسایه دیوار دیگر و هر طبقه‌ای همزمان بالا و پایین طبقه‌ای دیگر است.

همسایه‌هایی که هم غریبه‌اند و هم خارجی هم آشنایند و هم خوش مرام و پایین شهری و هموطن.
اسم‌ها از کلانتر شروع می‌شود و به سید، از شخصیت‌هایی رمان‌های مشهور بیرون می‌آید و به نانوایی در کوچه باغ‌هایی تهران می‌رسد.

صدای سازها تبدیل به سمفونی می‌شود و یکهو به گوش خراشی خش خش پله‌های چوبی فرسوده آپارتمانی نمور در پاریس ختم می‌شود.
جایی می‌نویسد:
یکبار مرد بزرگی، که گویی به یک نظر درد مرا دریافته بود به من گفت: "سعی کن چیزی را دوست بداری. فرقی هم نمی‌کند، زن، موسیقی، حتی مشروب یا تریاک، ولی یک چیز را دوست بدار".

موقع خواندن این خط‌ها یادم آورد که روزی دنبال استاد سازی می‌گشتم و به دوستی زنگ زدم، بعد از سال‌ها دست به نصیحتی برداشته بود، می‌گفت حالا که در غربتی معنویتی به زندگی بیاور، فرقی نمی‌کند، چوب، ساز، ....

جایی خواندم ادبیات رضا قاسمی، ادبیات مهاجرت است، غربت و مهاجرت کلماتی آنقدر نزدیکند که اگر دهخدا ترتیب الفبایی را کنار می‌گذاشت، شاید در یک صفحه هر دو را معنی می‌کرد.

جایی دیگر نوشته:
کافی بود در زنده بودن خود شک کنم. آن وقت می‌رفتم جلوی آینه و به خود می‌گفتم: "می‌بینی؟ تصویرت را نشان نمی‌دهد، پس هنوز به شئی بی جان تبدیل نشده‌ای".

انگار تصویر می‌کند، شاخص میان مرگ و زندگی را، آنچه انعکاس دارد مرده است و آنچه هنوز در حرکت است قواره‌ای در آینه نخواهد داشت.

جایی هم کلاف را به دست احساسش می‌دهد و از هر چه بوده پیچیده‌تر می‌شود:
و حالا آمده بود که بماند، در حقیقت، یک تبعیدیِ عشقی بود، نه سیاسی. پر بالش زخمی بود و برای آنکه بتواند گذشته را فراموش کند نیاز به زمان داشت و نیاز به حضور کسی که با همه وجود دوستش بدارد، و به او چشم‌انداز زندگی آرام و مستقر بدهد.

دوست داشتن را بهانه می‌کند برای زیستن و وقتی زیاده او را از خود بی خود می‌کند از او فرار می‌کند که باز هویتی خاکستری داشته باشد، یادم می‌آورد که دوستش داشتم انقدر که خودم را هم فراموش کرده بودم، یادم رفته بود که چه می‌خواهم و چه برایم خوبم است فقط دوستش می‌داشتم، شاید اگر خودم را فراموش نمی‌کردم جایی چیزی از من باقی می‌ماند ولی برای نگه‌داشتن هم نیاز به Keeper داری. که نبود که نیست که نخواهد بود. تا آنجا که یادم می‌آید به دوست داشتنم خیانت کرد، یعنی گوی بلوری دوست داشتن را رها کرد و به زمین خورد و هزاران تکه شد و من مثل کودکی از دست رفته به آن خورد شیشه‌ها نگاه می‌کردم و او آنقدر در خودش غرق بود که حتی سر خم نکرد که شکستنم را ببیند.

حالا هر وقت دلم تنگ می‌شود یادم می‌آید که بلوری شیشه‌ای شکسته میان من و اوست که حتی ورق زدن خاطرات را ناممکن می‌کند چه رسد که حسی هر چقدر ناچیز بخواهد باشد.

کتاب زمان طولانی از من گرفت تا بتوانم همراهش شوم، بخوانم و بشنوم و هر چه جلوتر رفتم، بخش‌های سیاه و خاکستری نویسنده برایم همزادتر شد.

حرف زیاد است و قلندر در خواب

مطالب بیشتر

ساخت ربات تلگرامی برای یادگیری زبان آلمانی: از ۴۰ نود به ۲۰۰ خط کد

ساخت ربات تلگرامی برای یادگیری زبان آلمانی: از ۴۰ نود به ۲۰۰ خط کد

چطور یک ربات یادگیری زبان ساختم که درس‌های تولیدشده با هوش مصنوعی، فلش‌کارت با تکرار فاصله‌دار، و تلفظ صوتی دارد — و چند درس سخت هم درباره معماری n8n یاد گرفتم. رویا چی بود؟ می‌خواستم یه ربات تلگرامی بسازم که کمکم کنه آلمانی یاد بگیرم. ولی نه هر رباتی. یه ربات که هر روز مقاله‌های خبری متناسب با سطحم (از A1 تا C1) تولید کنه، بذاره روی کلمات ناآشنا بزنم و فوری توضیحش رو ببینم، خودکار از سوال‌هام فلش‌کارت بسازه، از سیستم لایتنر برای حفظ کردن کارآمد استفاده کنه، کلمات رو بلند بخونه که تلفظ درست رو

نویسنده: چَپَری نویس
توجه و روابط: چالش‌ها و درس‌ها

توجه و روابط: چالش‌ها و درس‌ها

نظاره‌گرها می‌گفت کسی نفهمید که تغییر کردی؟ گفتم فهمیدن، توجه می‌خواد، توجه چشم و حواس می‌خواد و اهمیت دادن! سال‌هاست من با این مساله توجه درگیرم، حتی حال روزمره‌ام رو هم تحت تاثیر شدید می‌ذاره، ریشه‌هاش هم یافتم، بهبود هم دادم ولی بخشی از منه پذیرفتمش. یادم میاد قبل از مهاجرت بحث جدی با دوست دخترم داشتم که آقا حرف زدن، خوندن و نوشتن بخشی مهمی از رابطه‌است. اون موقع‌ها اینستاگرام هم می‌نوشتم این کانال هم بود، طرف مثل بز نگاه می‌کرد و رد می‌شد، مثلاً اگر نوشته بودی مردم می‌گفت خب اگر مرده بود خ

نویسنده: چَپَری نویس
چشم‌هایش: سفر به دنیای درون

چشم‌هایش: سفر به دنیای درون

هر درختی ثمری دارد و هر کس هنری. منِ بی‌مایه‌ی بدبخت، تهی‌دست چون بید. لیکن از مشرقِ الطافِ الهی نه عجیب است که چون شب روز شود، بر همه تابید خورشید. ما، کیانیم که در معرضِ یاران آییم؟ ماکیان را چه محل در نظرِ بازِ سپید؟ #سعدی چشم‌ها، همان که سال‌هاست برای من دریچه دیدن دنیای آدم‌ها شده‌اند. آدم‌هایی با طعم‌ها و رنگ‌های متفاوت که فقط و فقط چشم‌هایشان عامل این تفاوت است. هر کدام از گوشه‌ای می‌آیند و از رنجی می‌گذرد و می‌روند و تو می‌مانی و چشم‌ها که قابش برای تو مانده و دیگر هیچ. هر ورقی از

نویسنده: چَپَری نویس
یک روز سرد و بارانی دریاچه

یک روز سرد و بارانی دریاچه

با خودم گفته بودم امروز باید برم تمرین کامل کنم یک و نیم کیلومتر شنا ۴٠ کیلومتر دوچرخه ده کیلومتر دویدن با همه دعواهای درونی بلند شدن، دوچرخه مرتب کردم، آماده شدم. بارون شدیدی شروع شد و هوا سرد. ١۴ درجه. لباس مخصوص هم مثلاً قرار سبک باشه، نفس کشیدن داشته باشه و زیاد خیس نشه به خاطر همین کاری برای گرما نمیکنه. تا برسم به دریاچه خیس شده بودم و به لرز افتادم. نمیدونم چه فکری کردم. وسایل و دوچرخه رو از پله‌ها بردم پایین کنار آب گذاشتم. آماده شدم و رفتم توی آب. دماسنج کنار پله‌ها میگفت ١١ درجه ا

نویسنده: چَپَری نویس