فکری در مورد مرگ و آزادی
تا به حال به مرگ فکر کردهای؟ به نبودن؟ به خودکشی؟
گاهی نه خیلی کم، نه آنقدر زیاد که فلج شوم و از رنج زندگی بمانم، افسردگی سیاهی مینشیند روی سینهام و جا خوش میکند. آن وقت است که فکرها و سیاهچالههایی عمیق باز میشوند، ساعتهایی پر از سکوت خیره به گوشهای خالی از هیچ نور و روشنی. به این فکر میکنم که بودنم به چه معنی است، اصلا چه فرقی دارد نفس کشیدن یا خاموش شدنم. تصویر را که بزرگ میکنی و سالها ازش میگذری، میبینی هیچ فرقی نمیتواند داشته باشد، جز برای من!
بعد فکر میکنم اصلا این فکر مخرب از کجا میآید، چرا اینقدر از خودم و غریزه زنده ماندن دور میشوم. نگاه که میکنم، میبینم از طول تاریخ تا پدر بزرگ و مادربزرگم، بشر جایی برای فکر نداشته. از بین خواهرها و برادرهای مرده به دنیا آمدهاش به زور راه یافته و از سل و ابله و سرماخوردگی جان به در برده و شده ۱۶ سالش و برای بقای باقی زندگیاش ازدواج کرده یا نکرده و در سالهای آینده از نداشتن نیروی کار، مرگ سراغش را گرفته. اگر هم خانوادهای تشکیل داده، تا لحظه مرگ که حداکثر ۴۰ سالگی بوده، همیشه در حال دویدن و تلاش بوده، به معنی واقعی کلمه و جسمی در رنج بوده. حالا بیماری و شرایط اقلیمی و همه چیز را هم باید شانس میآورده که زنده بماند. من یا به عبارتی نسل بعد از ۱۸۰۰ میلادی اولین در طول تاریخ هستیم که انقدر میخوریم که قند میگیریم، آنقدر میخوریم که چاق میشویم و از چربی خون میمیریم، اولین نسلی هستیم که فرقت میکنیم به بودن و نبودنمان فکر کنیم. به قولی آزاد باشیم.
آزاد از اجبارهای طبیعت و دور از غریزه و در بند حکومتها و سیاستهای اقتصادی و جمعیتی و مهندسیهای اجتماعی. یا ابزاری به بلندی و قدرت مدیا. همه اینها دست به دست هم میدهد که هر کدوم از ما دور از غریزهمان تلاش میکنیم در این آزادی و رفاه جدید، جایگاهمان را پیدا کنیم. کسی دیگه به ما نمیگوید باید ازدواج کنی که نیروی کار بیاوری، عمرمان شده ۷۰ تا ۱۰۰ سال اگر......
دیگر نیاز نیست دنبال غذا از کوه و دشت بالا برویم، فقط کافیست ساعتها به پنجرهای زل بزنیم و چیزی تایپ کنیم و بعد از کار، به یاد گذشتگان که دنبال غذا بودند، ساعتی روی تردمیل بالا و پایین بپریم که سطح کرسترول خونمان تنظیم شود.
تا آخر عمر را باید دنبال سقفی باشیم که ما را زنده نگه دارد و جامعهای کوچک به اسم خانواده، مورد تهاجم قرار گرفته و میگیرد که دیگر پناهی برای هیچ کسی نیست.
بعد سر بلند میکنم، میبینم هنوز روی نیمکت نشستهام، دنیای اطرافم با سرعت در حال حرکت است و من افسردگی را انقدر انتلکچوال کردم که دیگر به اندازه توانم نیست بلند کردنش، انگار وزنهای است که هیچوقت قدرت تکان دادنش را نداشته و ندارم.
تنها چیزی که یاد گرفتم از این همه سال، فقط این است که فردا روز دیگری است، به عبارتی از این ستون به آن ستون که قرار است اماله شود، فرجی است.