درد و دویدن: یک تجربه شخصی
گام هایی سست
همینطور که رنج و درد و سرو صدا هی بیدار میشدم و به خودم می پیچیدم، فکر میکردم چقدر درست میگفت که بخشی بزرگ از دایره لغات نوشتاری من، شامل "رنج" میشه یعنی سرچ که میکنی میبینی توی هر متنی چندین بار استفاده شده و تو ببین چندین بار تجربه شده! گاهی اما مثل همین لحظه جسم زیر این بار درد ترک میخوره، فقط میخای تموم بشه بگذره ولی خب زمان خودش رو میبره.
وقتی دیروز عصر شروع کردم به دویدن تصورم از خودم جور دیگری بود، اما ١٠ کیلومتر اول با هر سختی که بود نسبتا خوب و سریع گذشت یعنی برای منی که دائم در حال آسیب ورزشی هستم، اینکه یک ساعت ده کیومتر بدووم و خیلی هم بهش فکر نکنم یک جورایی معجزه بود. غرق در افکار و چیزی جز صدای ذهنم برام وجود نداشت، جنگ درونی رو شروع کرده بودم برای روبرو شدن با خودم و تلخی ها و سیاهی های روانم. توی هر قدم با خودم فکر میکردم الان اگر برگردم چند کیومتر میشه و چقدر دیگه توان دارم. در هر چی جلوتر میرفتم نقطه برگشت دورتر میشد. با خودم میگفتم الان میشه ١٢ تا ی نیم ساعت دیگه رفتم گفتم میشه ١٧ تا ولی وقتی رسید به ٢٠ دیگه زانو رو حس نمیکردم. همش میگفتم خب تو که میخواستی این کار بکنی حداقل دیروز صخرهنوردی نمیرفتی، حداقل ٣ ساعت نمیرفتی! ولی دیگه دیر بود و عضله های پا و زانو دردشون شروع شده بود. یعنی نفس و قلب و مقاومت شاید بیست کیومتر دیگه هم جا داشت ولی درد پا دیگه امون نمیداد. به خیلی چیزها فکر کردم به همه چیز و همه کسی و خودم خودم فحش میدادم. کیومتر ٢٢ برای اولین بار توی چند سالی که میدووم دیگه نتونستم و دیدم عضله باز و بسته نمیشه و همینطور قفل مونده. پاره باید میکشیدم و یا مثل پنگویین میدویدم. سه کیومتر آخر رو ترکیبی از راه رفتن و قدم زدن و پنگوئنی دویدن ادامه دادم و با مصاعبی مثال زدنی رسیدم.
ساعتی طول کشید که بفهمم چه بهم گذشته. که بفهمم به اندازه کافی لباس پوست پا رو اصطکاک داده که بسوزم. نه میشد دوش بگیری نه میشد نگیری. آب ی ذره گرم میشد جیغ میرفت هوا و تاز دوپامین اثر کرده بود و های شده بودم. اینجا بود که گفت بریم بیرون و شاید هر کسی دیگه بود یه راحتی میگفتم نه باید استراحت کنم ولی پیمان و کلی پیچیدگی ذهنی که باهاش دارم و نه هم گفتم و فایده ای نکرد و ماشین روشن کرد و گفت بریم. ساعت اول به خوشی دوپامین و اندورفین و مسخره کردن کج کج راه رفتن من گذشت. دیگه ولی توانم تموم شده بود از در کافه که بیرون اومدیم پله پنج سانتی رو که پایین اومدن همه وجودم درد شده، انگار هر قدم ی گوشه ای از زانو توی گوشت فرو میرفت و....
یهو دختره گفت : Pain is state of mind. Try to force your mind to enjoy it. منو میگی، اینطوری بودم که بزار جفت پا برم توی زانوت بعد تو فکر کن درد نداره بهش بخند! چیزی نگفتم چون توان بحث رو نداشتم، طرف مقابل هم گاوی بود که فکر میکرد پروفسوره. خلاصه پنگوئنی و سخت تا ماشین رسیدیم و به زحمتی و چرخشی به خونه رسیدیم. و من ساعت ها به دنبال زاویه ای کم درد و سوزش برای خواب گشتم و گشتم و گشتم تا شد الان.
میدونی دیکه حتی نمیدونم چرا اینکار میکنم. میدونم برای آمادگی ماراتون دو ماه دیگه است ولی به صورت کلی نمیدونم چرا این رنج!! میدونم برای کمتر کسانی اهمیت داره دیدن من توی این موفقیت و رنج یعنی کلا دنیا تخمش هم نیست هر کدوم از ما به چه چیزی میرسیم یا نمیرسیم یا... اگر کاری میکنیم خودمون باید بدونیم چرا. البته که این مکالمه توی این ساعت و توی این حال نتیجه ای جز بی نتیجگی نداره
ساغول
#من