باران، دوستی و مواجهه با واقعیت

باران، دوستی و مواجهه با واقعیت

ببار ای ابر بهار
با دلم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماه دادن به شب های تار
ای بارون
ای بارون ای بارون
ماه دادن به شب های تار، ای بارون
بر کوه و دشت هامون ببار ای بارون
ببار ای ای ابر بهار

شبی به درازا کشیده بود و منم خسته ذهنی و مغزی، گفتم هیچوقت دلت نخواست سوشیال مدیا چیزی بنویسی؟
گفت برای حرفم ارزش قائلم به کسی میگم و اجازه میدم منو بشنوه که میدونم فهم ارزش حرف منو داره.
وقتی عمومی حرفم بزنم هر کسی میخونه و هر جور دوست داره برداشت میکنه، در حالی که من برام همون آدمایی که ارزش رو میدونند مهم هستند.
این آخرین مکالمه اون شب بود و روزهای بعدش ذهنم درگیر کلمات جاری زندگیم از ١۵ سال گذشته که مینویسم و حرف میزنم، شد.
فکر کردم به دنیای پیرامونم به این لونه کوچیکی که وسط شلوغی دنیا ساختم و هر چند وقت یه بار آب و جاروش کردم. روانم رو تمیز کردم و دوباره دل زدم به دریا ناشناخته‌ها.

دیدم معیار های زندگی چقدر فرق داره باهم انگار هر کسی با داشته ها و شاید بیشتر با نداشته هاش دنبال حرکت و لونه ساختن میره.
اخیرا با اتفاقات دهشتناک ایران، ی جورایی ی شاخص دیگه هم به همه تصمیم هام اضافه شده، آدم هایی چه داخلی چه خارجی که درکی از این روزها مردم ایران ندارند، مهم نیست دوست یا رفیق باشند در موردشون دوباره فکر میکنم. در روزهایی که سلبریتی ها و سیاسیون به دره های سقوط اخلاقی افتاده اند، از مدیران شرکت هایی که خون شوری می‌کنند تا بازیگرانی که یکی نان در خون می‌زدند و تئاترش را در ١٨ دی مثل سجاد افشاریان مجانی می‌کند تا....
یک در میلیون هاست که یک آتش نشانی زیر رگبار تیر ها زخمی را به کول بگیرد و آن زیر جان دهد. یک از ده ها میلیون است که پولداری دست بشوید از پول و بشود ساعدی نیا در روزگاری که از ترس نباختن کاسبی حرف هایمان را قورت میدهیم که مشتری از دست ندهیم. این ها مثال هایی بود که بگم لایه های ارزش گذاری آدم ها رو تغییر دادم. اگر تا دیروز این دروازه n. تا لایه داشت الان n+5 داره.

توانش ندارم حرف عمیقی بزنم با کسایی که درکی یا قصدی برای درک این روزها ندارند..
هر چه نوشتم و مینویسم سعی بر این بوده که به خودم و دیگران یک سطحی از آگاهی رو یادآوری کنم، اینکه بدونیم. دنیای درون مون رو، دنیای بیرون رو!
نکاه کنیم به همدیگر به آینه و حواسمون بیشتر بهش باشه. حالا امروز بعد از بیش از ٣ دهه از زندگیم و سالها حرف زدن و نوشتن میبینم اطرافیان انگشت شمار، و شاید آشنایان کمی دورتر حتی تصوری از خودشون و دنیای پیرامون شون ندارند.
بدتر اینکه تلاشی برای درک‌ش ندارند. ساعت ها زل زدن به گوشی های تلفن و اسکرول کردن، خنگ و خنگ ترشون کرده.
اصلا فهمی ندارند که بر خودشان و دنیای اطراف چه می‌گذرد.
بزار اینطور تعریف کنم:
دوست دختر یکی از دوستان آمده و بود حرف میزدیم، آدمی به نظر روشن به نظر با تجربه.
٧ زبان را مسلط حرف می‌زد، یعنی توی مکالمه شاید چند ساعته میدیدم که چقدر مسلطه به کلمات به لحن ها.
حرف آینده زندگی شد.
گفتم چی میخای از زندگی :
میگفت میدونم که بنا بر طبیعت زندگیم میخام مادر باشم و زندگی بسازم.گفتم خب چقدر براش وقت میزاری. گفت تا غروب که هتل بعدش هم باشگاه و معاشرت با دوستان آخر هفته ها هم مسافرت نمیدونم برسم یا نه.
ی نگاهی کردم دیدم هر کسی این آدم از بیرون ببینه میگه. عجب دنیای قشنگی داره، زندگی و کار و...
ولی در نهایت این آدم از مسیر خودش برای زندگی اینقدر فاصله داره.
نمیدونم خط کلمات رو تونستم حفظ کنم یا نه.
حرفم اینه، آگاهی به خودت و دنیای پیرامون امری "بایدی" برای امروز هست، شاید بیشتر از گذشتگانمون که توی کوها با خرس گرگ می‌جنگیدن که از خطر و سرما زنده بمانند.
ما جنگی روانی ذهنی را طی میکنیم که ما را تبدیل به زامبی هایی تکراری و تکراری کرده و دنبال هیچ میگردیم و می‌رویم و می‌میریم.

این کلمات و جمله‌ها دیگر جایی کمتری برای گفتن و شنیدن شدن دارند. من بیش از همیشه اطرافم را تنگ و خودم را تنها تصور می‌کنم.
حس میکنم زحمت دیدن من انقدر سنگین شده که دیگر توقعی نیست.
حتی دیگر مثل قبل تلخ هم نیست.

کنار آتش بودیم و حال خوبی و آدم هایی خوبی.
تاریکی شب و نم بارون و روانی کمی آرام.
جعبه سیگاری باز کردند و یکی یکی روشن کردند، سیگار که به نصف رسید همه داشتند تعریف میکردند که به به چه می‌چسبه.
ی دونه برداشتم، گفتم مهران دایی فندک بده.
گفت "عمرا بزارم بعد سه سال سیگار لب بزنی " اونقدر سفت گفت که، یک لحظه به خودم اومدم. روزهای بعدش عمق این جمله اش بهم نشست.
کیفیتی از رفاقت و درک که تلاش میکنه تو رو عمیق ببینه به قدری نایاب که حتی اجازه مقایسه کردنش رو با کسی دیگه نداره، نباید توقع کرد خیلی چیزها رو باید از داشتن آنچه که هست در جایگاه خودش لذت برد.
رفقا، دنیا خیلی بی رحم تر، سخت تر و زیبا تر از تصور کودکانه و صورتی ماست.
باید جسارت داشت و با واقعیتش روبرو شد و به راه ادامه داد.
پ.ن: با همه اینها که نوشتم شاه کلید آدم ها محبته، یعنی وقتی محبت میبینیم نرم میشیم و درهای قلبمون باز میشه، و همه شاخص ها و لایه ها و قفل ها یادمون میره، اما تجربه نشون داده، وقتی کسی خودش رو توی آینه نمیتونه ببینه، فرصت دیدن و محبت کردن به دیگران رو هم نداره..

مطالب بیشتر

ساخت ربات تلگرامی برای یادگیری زبان آلمانی: از ۴۰ نود به ۲۰۰ خط کد

ساخت ربات تلگرامی برای یادگیری زبان آلمانی: از ۴۰ نود به ۲۰۰ خط کد

چطور یک ربات یادگیری زبان ساختم که درس‌های تولیدشده با هوش مصنوعی، فلش‌کارت با تکرار فاصله‌دار، و تلفظ صوتی دارد — و چند درس سخت هم درباره معماری n8n یاد گرفتم. رویا چی بود؟ می‌خواستم یه ربات تلگرامی بسازم که کمکم کنه آلمانی یاد بگیرم. ولی نه هر رباتی. یه ربات که هر روز مقاله‌های خبری متناسب با سطحم (از A1 تا C1) تولید کنه، بذاره روی کلمات ناآشنا بزنم و فوری توضیحش رو ببینم، خودکار از سوال‌هام فلش‌کارت بسازه، از سیستم لایتنر برای حفظ کردن کارآمد استفاده کنه، کلمات رو بلند بخونه که تلفظ درست رو

نویسنده: چَپَری نویس
توجه و روابط: چالش‌ها و درس‌ها

توجه و روابط: چالش‌ها و درس‌ها

نظاره‌گرها می‌گفت کسی نفهمید که تغییر کردی؟ گفتم فهمیدن، توجه می‌خواد، توجه چشم و حواس می‌خواد و اهمیت دادن! سال‌هاست من با این مساله توجه درگیرم، حتی حال روزمره‌ام رو هم تحت تاثیر شدید می‌ذاره، ریشه‌هاش هم یافتم، بهبود هم دادم ولی بخشی از منه پذیرفتمش. یادم میاد قبل از مهاجرت بحث جدی با دوست دخترم داشتم که آقا حرف زدن، خوندن و نوشتن بخشی مهمی از رابطه‌است. اون موقع‌ها اینستاگرام هم می‌نوشتم این کانال هم بود، طرف مثل بز نگاه می‌کرد و رد می‌شد، مثلاً اگر نوشته بودی مردم می‌گفت خب اگر مرده بود خ

نویسنده: چَپَری نویس
چشم‌هایش: سفر به دنیای درون

چشم‌هایش: سفر به دنیای درون

هر درختی ثمری دارد و هر کس هنری. منِ بی‌مایه‌ی بدبخت، تهی‌دست چون بید. لیکن از مشرقِ الطافِ الهی نه عجیب است که چون شب روز شود، بر همه تابید خورشید. ما، کیانیم که در معرضِ یاران آییم؟ ماکیان را چه محل در نظرِ بازِ سپید؟ #سعدی چشم‌ها، همان که سال‌هاست برای من دریچه دیدن دنیای آدم‌ها شده‌اند. آدم‌هایی با طعم‌ها و رنگ‌های متفاوت که فقط و فقط چشم‌هایشان عامل این تفاوت است. هر کدام از گوشه‌ای می‌آیند و از رنجی می‌گذرد و می‌روند و تو می‌مانی و چشم‌ها که قابش برای تو مانده و دیگر هیچ. هر ورقی از

نویسنده: چَپَری نویس
یک روز سرد و بارانی دریاچه

یک روز سرد و بارانی دریاچه

با خودم گفته بودم امروز باید برم تمرین کامل کنم یک و نیم کیلومتر شنا ۴٠ کیلومتر دوچرخه ده کیلومتر دویدن با همه دعواهای درونی بلند شدن، دوچرخه مرتب کردم، آماده شدم. بارون شدیدی شروع شد و هوا سرد. ١۴ درجه. لباس مخصوص هم مثلاً قرار سبک باشه، نفس کشیدن داشته باشه و زیاد خیس نشه به خاطر همین کاری برای گرما نمیکنه. تا برسم به دریاچه خیس شده بودم و به لرز افتادم. نمیدونم چه فکری کردم. وسایل و دوچرخه رو از پله‌ها بردم پایین کنار آب گذاشتم. آماده شدم و رفتم توی آب. دماسنج کنار پله‌ها میگفت ١١ درجه ا

نویسنده: چَپَری نویس